تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
روح قدسى در هواى مجلس روحانيان * صبحدم مستانه بر بام سماوات آمده عقل با زلف چليپا از تنازع دم زده * روح با راح مصفّا در مقالات آمده گشته مستان را سر كوى مغان بيت الحرام * عاشقان را گوشهء مسجد خرابات آمده عارفان را نغمهء چنگ مغنّى ره زده * صوفيان را بادهء صافى مداوات آمده شهسوار چرخ بين نزدش پياده وانگهى * رخ نهاده پيش اسب او و شه‌مات آمده يك ره از ايوان برون فرماى خواجو را ببين * بر سر كوى تو چون موسى بميقات آمده

809 [ آن تركِ بلغارى نگر با چشم خونخوار آمده ]

ش
آن تركِ بلغارى نگر با چشم خونخوار آمده * خورشيد قندزپوش او آشوب بلغار آمده عيد مسيحى روى او زنّار قيصر موى او * در حلقهء گيسوى او صد دل گرفتار آمده چشم آفت مستان شده رخ طيرهء بستان شده * شيراز تركستان شده كان بت ز فرخار آمده دلدار من جاندار من شمشاد خوش‌رفتار من * چون ديده دُربار من لعلش گهربار آمده در شب چراغ خاورى بر مه‌نقاب ششترى * وز مهر رويش مشترى با زهره در كار آمده هرگز شنيدى در ختن مشكين خطى چون يار من * يا سرو سيمين در چمن زين‌سان به رفتار آمده سنبل ز سر آويخته و ز لاله مشك انگيخته * و آب گلستان ريخته چون او بگلزار آمده بر مهر پيچان عقربش وز مه معلّق غبغبش * چون جام مى نام لبش ياقوت جاندار آمده شكّر غلام پاسخش ميمون جمال فرّخش * روز غريبان بىرخش همچون شب تار آمده بر ماه چنبر ديده‌ئى در پسته شكّر ديده‌ئى * وز شاخ عرعر ديده‌ئى سيب و سمن بار آمده