زلف شكسته بسته در حلق جان جمعى * وانگه چنين پريشان ما زان شكسته بسته
دائم خيال قَدّت بر جويبار چشمم * چون سرو جويبارى بر طرف چشمه رسته
با حاجبان ابرو ذكر كمان چه گوئى * بايد كه گوشهگيرى زان شست زه گسسته
برخيز تا ببينى قنديل آسمان را * چون شمع صبحگاهى پيش رخت نشسته
اكنون كه در كمندم فرصت شمر كه ديگر * مشكل به دامت افتد صيدى ز قيد جسته
گر پسته با دهانت نسبت كند دهان را * برخيز و مشت پر كن بشكن دهان پسته
خواجو به پردهسازى دست از رباب برده * مطرب به تيزچنگى ناى رباب خسته
802 [ اى سنبل تازه دسته بسته ]
ش
اى سنبل تازه دسته بسته * و افكنده بر آب دستهدسته
خطّ تو بنفشهيى نباتى * قدّ تو صنوبرى خجسته
آن هندوى پردل تو در چين * بس قلب دلاوران شكسته
در ديدهء من خيال قدّت * چون سرو ز طرف چشمه رسته
پيش دهن شكرفشانت * بىمغز بود حديث پسته
چون زلف تو در كشاكش افتاد * شد رشتهء جان ما گسسته
درياب كه باز كى دهد دست * صيدى كه بود ز قيد جسته
برخيز و چراغ صبحگاهى * زاه سحرم نگر نشسته
خواجو دل خسته را به زنجير * در جعد مسلسل تو بسته
803 [ خسرو گل بين دگر ملك سكندر يافته ]
ش
خسرو گل بين دگر ملك سكندر يافته * باز بلبل باغ را طاوس پيكر يافته
طائر ميمون ميناى فلك يعنى ملك * دشت را از روضهء فردوس خوشتر يافته
مىپرستان قدحكش نرگس سرمست را * تبشى و مَنغر بدست از نقره و زر يافته
عالم خاكى نسيم باد عنبربيز را * همچو انفاس مسيحا روحپرور يافته
خضر خضراپوش علوى آنكه خوانندش سپهر * از شقايق فرش غبرا را معصفر يافته
غنچه كو را اهل دل ضحّاك ثانى مىنهند * چون فريدون افسر جمشيد بر سر يافته
آسمانى گشته فرش خاك و طرف گلشنش * مرغ را رامين و گل را ويس دلبر يافته