تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
مؤبد زرد گلستان آنكه خيرى نام اوست * از شكوفه آسمانى پر ز اختر يافته در چمن هركو چو من سرمست و حيران آمده * جام زرّين بر كف سيمين عبهر يافته وانكه چون خواجو دل و دين داده از مستى بباد * بادهء جانبخش را با جان برابر يافته مىكشان صحن بستان را ز بس برگ و نوا * همچو بزم شاه جم جام مظفر يافته

804 [ اى سر زلف تو در حلقه و تاب افتاده ]

س
اى سر زلف تو در حلقه و تاب افتاده * چنبر جعد تو از عنبر ناب افتاده بىنمكدان عقيق لب شورانگيزت * آتشى در دل بريان كباب افتاده چشم مخمور ترا ديده و بر طرف چمن * همچو من نرگس سرمست خراب افتاده تا غبار خط ريحان تو بر گل ديده * ورق مردمك ديده در آب افتاده دلم از مهر رخت سوخته و ز دود دلم * آب در ديدهء گريان سحاب افتاده سوى گيسوى گره‌گير تو مرغ دل من * به هوا رفته و در چنگ عقاب افتاده قدح از دست تو در خنده و از لعل لبت * هوسى در سر پرشور شراب افتاده بىنوايان جگرسوخته را بين چون دعد * دل محنت‌زده در چنگ رباب افتاده شد ز سوداى تو موئى تن خواجو و آن موى * همچو گيسوى تو در حلقه و تاب افتاده

805 [ اى ملك دلم خراب كرده ]

ح
اى ملك دلم خراب كرده * در كشتن من شتاب كرده پيش لب لعلت آب حيوان * خود را ز خجالت آب كرده رخسارهء لاله و سمن را * از سنبل تر نقاب كرده جز زلف و رخت كه ديد روزى * شب سايهء آفتاب كرده پيرامن ماه خطّ سبزش * نقشيست ز مشك ناب كرده جعد تو نسيم صبحدم را * سرمايهء اضطراب كرده خون جگرم به غمزه خورده * بنياد دلم خراب كرده ساقى غمت ز خون چشمم * مى در قدح شراب كرده بر آتش لعل آبدارت * خواجو دل‌وجان كباب كرده