تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨

797 [ اى دلم جان و جهان در راه جانان باخته ]

ش
اى دلم جان و جهان در راه جانان باخته * نرد درد عشق بر امّيد درمان باخته دين و دنيا داده در عشق پرىرويان بباد * وز سر ديوانگى ملك سليمان باخته بر در دير مغان از كفر و دين رخ تافته * واستين افشانده بر اسلام و ايمان باخته پشت‌پائى چون خضر بر ملك اسكندر زده * و ز دو عالم شسته دست و آب حيوان باخته با دل پرآتش و سوز جگر پروانه‌وار * خويش را در پاى شمع مىپرستان باخته بسته زنّار از سر زلف بتان وز بيخودى * سر نهاده بر در خمّار و سامان باخته كان و دريا را ز چشم دُرفشان انداخته * وز هواى لعل جانان جوهر جان باخته من چيم گردى ز خاك كوى دلبر خاسته * من كيم رندى روان در پاى جانان باخته بينوايان بين برين در گنج قارون ريخته * تنگدستان بين درين ره خانهء خان باخته پاكبازى همچو خواجو ديدهء گردون نديد * بر سر كوى گدائى ملك سلطان باخته

798 [ اى حبش بر چين و چين در زنگبار انداخته ]

ش
اى حبش بر چين و چين در زنگبار انداخته * بختياران را كمندت به اختيار انداخته دسته‌دسته سنبل گلبوى نسرين‌پوش را * دسته‌بسته بر كنار لاله‌زار انداخته رفته سوى بوستان با دوستان خندان چو گل * وز لطافت غنچه را در خار خار انداخته هندوانت نيك‌بختان را كشيده در كمند * و آهوانت شيرگيران را شكار انداخته گرد صبح شام زيور گرد عنبر بيخته * تاب در مشگين كمند تاب‌دار انداخته آتش از آب رخ آتش‌فروز انگيخته * خواب در بادام مست پرخمار انداخته هركه گويد گل به رخسار تو ماند يا بهار * آب گل بُردست و بادى در بهار انداخته حقّهء ياقوت لؤلؤپوش گوهرپاش تو * رستهء لعلم ز چشم دُرنثار انداخته وصف لعلت كرده ساقى وز هواى شكّرت * آتش اندر جان جام خوشگوار انداخته قلزم چشمم كه از وى آب جيحون مىرود * موج خون ديده هردم بر كنار انداخته پاى دار ار عاشقى خواجو كه در بازار عشق * هر زمان بينى سرى در پاى دار انداخته