تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧

795 [ مه بىمهر من ز شعر سياه ]

ش
مه بىمهر من ز شعر سياه * روى بنمود بامداد پگاه كرده از شام بر سحر سايه * زده از مشك بر قمر خرگاه دل من در گو زنخدانش * همچو يوسف فتاده در بن چاه آه كز دود دل نيارم كرد * پيش آئينه جمالش آه بجز از عشق چون پناهى نيست * برم از عشق هم بعشق پناه موى رويم سپيد گشت و هنوز * مىكشد خاطرم بزلف سياه شاخ وصل تو اى درخت اميد * بس بلندست و دست من كوتاه در شب هجر ناله‌ام همدم * در ره عشق سايه‌ام همراه روز خواجو قيامتست كه هست * بر دلش بار غم چو بار گناه

796 [ روى اين چرخ سيه‌روى ستمكاره سياه ]

س
روى اين چرخ سيه‌روى ستمكاره سياه * كه رخم كرد سيه در غم آن روى چو ماه خامه در نامه اگر شرح دهد حال دلم * از سر تيغ زبانش بچكد خون سياه بجز از شمع كسى بر سر بالينم نيست * كه بگريد ز سر سوز برين حال تباه گرچه از ضعف چنانم كه نيايم در چشم * كيست كو در من مسكين كند از لطف نگاه به شه چرخ برم زين دل پرآه فغان * بدر مرگ برم زين تن پردرد پناه تا ببيند كه كه آرد خبرى از را هم * مىدود دم‌به‌دم اشك روان تا سر راه نه مرا آگهى از حال رفيقان قديم * نه كسى از من بيچارهء مسكين آگاه كار من هست چو گيسوى تو دايم درهم * پشت من هست چو ابروى تو پيوسته دوتاه گر نبودى شب من چون سر زلف تو دراز * دستم از زلف دراز تو نبودى كوتاه آه من گر نكند در دل سخت تو اثر * زان دل سنگ جفاكار دلازار تو آه گر ازين درد جگرسوز بميرد خواجو * حال درويش كه گويد به سراپردهء شاه