795 [ مه بىمهر من ز شعر سياه ]
ش
مه بىمهر من ز شعر سياه * روى بنمود بامداد پگاه
كرده از شام بر سحر سايه * زده از مشك بر قمر خرگاه
دل من در گو زنخدانش * همچو يوسف فتاده در بن چاه
آه كز دود دل نيارم كرد * پيش آئينه جمالش آه
بجز از عشق چون پناهى نيست * برم از عشق هم بعشق پناه
موى رويم سپيد گشت و هنوز * مىكشد خاطرم بزلف سياه
شاخ وصل تو اى درخت اميد * بس بلندست و دست من كوتاه
در شب هجر نالهام همدم * در ره عشق سايهام همراه
روز خواجو قيامتست كه هست * بر دلش بار غم چو بار گناه
796 [ روى اين چرخ سيهروى ستمكاره سياه ]
س
روى اين چرخ سيهروى ستمكاره سياه * كه رخم كرد سيه در غم آن روى چو ماه
خامه در نامه اگر شرح دهد حال دلم * از سر تيغ زبانش بچكد خون سياه
بجز از شمع كسى بر سر بالينم نيست * كه بگريد ز سر سوز برين حال تباه
گرچه از ضعف چنانم كه نيايم در چشم * كيست كو در من مسكين كند از لطف نگاه
به شه چرخ برم زين دل پرآه فغان * بدر مرگ برم زين تن پردرد پناه
تا ببيند كه كه آرد خبرى از را هم * مىدود دمبهدم اشك روان تا سر راه
نه مرا آگهى از حال رفيقان قديم * نه كسى از من بيچارهء مسكين آگاه
كار من هست چو گيسوى تو دايم درهم * پشت من هست چو ابروى تو پيوسته دوتاه
گر نبودى شب من چون سر زلف تو دراز * دستم از زلف دراز تو نبودى كوتاه
آه من گر نكند در دل سخت تو اثر * زان دل سنگ جفاكار دلازار تو آه
گر ازين درد جگرسوز بميرد خواجو * حال درويش كه گويد به سراپردهء شاه