تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 366

مساهمون:

ص٣٦٦
بايد كه قطعه‌اى بنويسى و در زمان * از راه تهنيت بفرستى به بزم شاه

793 [ اى سنبلهء زلف تو خرمن زده بر ماه ]

س
اى سنبلهء زلف تو خرمن زده بر ماه * وى روى من از مهر تو طعنه زده بر كاه خورشيد جهانتاب تو از شب شده طالع * هندوى رسن‌باز تو بر مه زده خرگاه افعى تو در حلقه و جادوى تو در خواب * خورشيد تو در عقرب و پروين تو بر ماه صورت نتوان بست چنين موى ميانى * بر موى كمر بسته و مو تا به كمرگاه ساقى بعقيق شكرى مىخوردم خون * مطرب به نواى سحرى مىزندم راه در سلسلهء زلف رسن تاب تو پيچم * باشد كه دل خسته برون آورم از چاه همچون دل من هست پريشان و گرفتار * در شست سر زلف گره‌گير تو پنجاه آئينه رخسار تو زنگار برآورد * از به سكه برآمد ز دل سوختگان آه خواجو نبرد ره به سراپردهء وصلت * درويش كجا خيمه زند در حرم شاه

794 [ اى روانم بلب لعل تو آورده پناه ]

ح
اى روانم بلب لعل تو آورده پناه * دلم از مهر تو آتش زده در خرمن ماه از سر كوى تو هرگه كه كنم عزم رحيل * خون چشمم بدود گرم و بگيرد سر راه چون قلم قصّهء سوداى تو آرد به زبان * روى دفتر كند از ديده پر از خون سياه به سكه چون صبح در آفاق زنم آتش دل * نتواند كه برآيد شه سيّاره پگاه مىكشم بار غم فرقت ياران قديم * مىشود پشت من خسته ازآن‌روى دوتاه محرمى كو كه بُود هم‌سخنم جز خامه * مونسى كو كه شود هم‌نفسم الّا آه گر نسيم سحرى بنده‌نوازى نكند * نكند هيچ‌كس از يار و ديارم آگاه چشم خون‌بارم اگر كوه گران پيش آيد * بر سر آب روان افكندش همچون كاه بگذرد هر نفس آن عمر گرامى از من * ور تكبّر نكند در من بيچاره نگاه آب چشمت كه ازو كوه بماند خواجو * روز رحلت نتوان رفت برون جز بشناه فرض عينست كه سازى اگرت دست دهد * سرمهء ديدهء مقصود ز خاك در شاه