بايد كه قطعهاى بنويسى و در زمان * از راه تهنيت بفرستى به بزم شاه
793 [ اى سنبلهء زلف تو خرمن زده بر ماه ]
س
اى سنبلهء زلف تو خرمن زده بر ماه * وى روى من از مهر تو طعنه زده بر كاه
خورشيد جهانتاب تو از شب شده طالع * هندوى رسنباز تو بر مه زده خرگاه
افعى تو در حلقه و جادوى تو در خواب * خورشيد تو در عقرب و پروين تو بر ماه
صورت نتوان بست چنين موى ميانى * بر موى كمر بسته و مو تا به كمرگاه
ساقى بعقيق شكرى مىخوردم خون * مطرب به نواى سحرى مىزندم راه
در سلسلهء زلف رسن تاب تو پيچم * باشد كه دل خسته برون آورم از چاه
همچون دل من هست پريشان و گرفتار * در شست سر زلف گرهگير تو پنجاه
آئينه رخسار تو زنگار برآورد * از به سكه برآمد ز دل سوختگان آه
خواجو نبرد ره به سراپردهء وصلت * درويش كجا خيمه زند در حرم شاه
794 [ اى روانم بلب لعل تو آورده پناه ]
ح
اى روانم بلب لعل تو آورده پناه * دلم از مهر تو آتش زده در خرمن ماه
از سر كوى تو هرگه كه كنم عزم رحيل * خون چشمم بدود گرم و بگيرد سر راه
چون قلم قصّهء سوداى تو آرد به زبان * روى دفتر كند از ديده پر از خون سياه
به سكه چون صبح در آفاق زنم آتش دل * نتواند كه برآيد شه سيّاره پگاه
مىكشم بار غم فرقت ياران قديم * مىشود پشت من خسته ازآنروى دوتاه
محرمى كو كه بُود همسخنم جز خامه * مونسى كو كه شود همنفسم الّا آه
گر نسيم سحرى بندهنوازى نكند * نكند هيچكس از يار و ديارم آگاه
چشم خونبارم اگر كوه گران پيش آيد * بر سر آب روان افكندش همچون كاه
بگذرد هر نفس آن عمر گرامى از من * ور تكبّر نكند در من بيچاره نگاه
آب چشمت كه ازو كوه بماند خواجو * روز رحلت نتوان رفت برون جز بشناه
فرض عينست كه سازى اگرت دست دهد * سرمهء ديدهء مقصود ز خاك در شاه