تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
خواجو اگر چو تيغ نباشى زبان‌دراز * عالم شود مسخّر تيغ زبان تو

782 [ برو اى باد بدان‌سوى كه من دانم و تو ]

ش
برو اى باد بدان‌سوى كه من دانم و تو * خيمه زن بر سر آن كوى كه من دانم و تو به سراپردهء آن ماهت اگر راه بود * برفكن پرده ازآن‌روى كه من دانم و تو تا ببينى دل شوريدهء خلقى دربند * بگشا تابى از آن موى كه من دانم و تو در بهاران كه عروسان چمن جلوه كنند * بشنو از برگ گل آن بوى كه من دانم و تو در دم صبح به مرغان سحرخوان برسان * نكهت آن گل خودروى كه من دانم و تو حال آن سرو خرامان كه ز من آزادست * با من خسته چنان گوى كه من دانم و تو ساقيا جامهء جان من دُردىكش را * بنم جام چنان شوى كه من دانم و تو چه توان كرد كه بيرون ز جفاكارى نيست * خوى آن دلبر بدخوى كه من دانم و تو آه اگر داد دل‌خستهء خواجو ندهد * آن دلازار جفاجوى كه من دانم و تو

783 [ اى شب قدر بيدلان طرهء دلرباى تو ]

ش
اى شب قدر بيدلان طرهء دلرباى تو * مطلع صبح صادقان طلعت دلگشاى تو جان من شكسته بين وين دل ريش آتشين * ساخته با جفاى تو سوخته در وفاى تو خاك در سراى تو آب زنم به ديدگان * تا گل قالبم شود خاك در سراى تو گرچه بجاى من ترا هست هزار معتقد * درد و جهان مرا كنون نيست كسى بجاى تو مىفتم و نمىفتد در كف من عنان تو * مىروم و نمىروم از سر من هواى تو چون به هواى كوى تو عمر بباد داده‌ام * خاك ره تو مىكنم سرمه به خاك پاى تو در رخم ار نظر كنى ور به سرم گذر كنى * جان بدهم به روى تو سر بنهم براى تو روضهء خلد اگرچه دل بهر لقا طلب كند * روضهء خلد بيدلان نيست بجز لقاى تو گرچه سزاى خدمتت بندگئى نكرده‌ام * چيست گنه كه مىكشم اين همه ناسزاى تو خواجو اگرچه عشق را صبر بود دوا و بس * دردى دُردكش كه هم درد شود دواى تو