تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 358

مساهمون:

ص٣٥٨

775 [ صيد شيران مىكند آهوى روبه‌باز او ]

س
صيد شيران مىكند آهوى روبه‌باز او * راه بابل مىزند هاروت افسون‌ساز او هر شبى بنگر كه بر مهتاب بازى مىكند * هندوان زلف عنبر چنبر شب باز او از چه روى ابروى زنگارى كمان او كمان * مىكشد پيوسته بر تركان تيرانداز او گفتم از زلفش بپوشم ماجراى دل و ليك * چون نهان دارم ز دست غمزهء غمّاز او بيدلان را احتمال ناز دلبر واجبست * وانكه باشد نازنين‌تر بيش باشد ناز او مطرب سازنده گو امشب دمى با ما بساز * ورنه چون دم بركشم در دم بسوزم ساز او بلبل خوش‌نغمه تا گل برنيندازد نقاب * نشنود كس در جهان آوازهء آواز او فارغ‌البالست هركس كو نشد عاشق و ليك * مرغ بيدل در هوا خوش‌تر بود پرواز او حال خواجو از سرشك چشم خون‌بارش بپرس * كو روان چون آب مىخواند دمادم راز او

776 [ ترك من خاقان نگر در حلقه عشّاق او ]

س
ترك من خاقان نگر در حلقه عشّاق او * ماه من خورشيد بين در سايهء بغطاق او خان اردوى فلك را كآفتابش مىنهند * بوسه‌گاهى نيست الّا كوكب بشماق او گرچه چنگز خان به شمشير جفا عالم گرفت * اين‌همه قتل و ستم واقع نشد در جاق او ارچه در تابست زلفش كاين تطاول مىكند * گوئيا جور و جفا شرطست در ميثاق او چون بتم آياق بر لب مىنهد همچون قدح * جان بلب مىآيدم از حسرت آياق او هر اميرى را بود قشلاق و ييلاقى دگر * مير مادر جان بود قشلاق و دل ييلاق او هردم از كرياس بيرون آيد و غوغا كند * جان كجا بيرون توانم برد از شلتاق او در بغلتاق مرصّع دوش چون مه مىگذشت * او ملول از ما و ما از جان‌ودل مشتاق او گفتمش آخر به چشم لطف در خواجو نگر * زانكه در خيلت نباشد كس باستحقاق او

777 [ آب آتش مىرود زان لعل آتش‌فام او ]

ح
آب آتش مىرود زان لعل آتش‌فام او * مىبرد آرامم از دل زلف بىآرام او خط به خونم باز مىگيرند و خونم مىخورند * جادوان نرگس مخمور خون‌آشام او حاصل عمرم در ايّام فراقش صرف شد * چون خلاص از عشق ممكن نيست در ايّام او
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 358 | محمود بن على خواجوى كرمانى / حميد مظهرى