775 [ صيد شيران مىكند آهوى روبهباز او ]
س
صيد شيران مىكند آهوى روبهباز او * راه بابل مىزند هاروت افسونساز او
هر شبى بنگر كه بر مهتاب بازى مىكند * هندوان زلف عنبر چنبر شب باز او
از چه روى ابروى زنگارى كمان او كمان * مىكشد پيوسته بر تركان تيرانداز او
گفتم از زلفش بپوشم ماجراى دل و ليك * چون نهان دارم ز دست غمزهء غمّاز او
بيدلان را احتمال ناز دلبر واجبست * وانكه باشد نازنينتر بيش باشد ناز او
مطرب سازنده گو امشب دمى با ما بساز * ورنه چون دم بركشم در دم بسوزم ساز او
بلبل خوشنغمه تا گل برنيندازد نقاب * نشنود كس در جهان آوازهء آواز او
فارغالبالست هركس كو نشد عاشق و ليك * مرغ بيدل در هوا خوشتر بود پرواز او
حال خواجو از سرشك چشم خونبارش بپرس * كو روان چون آب مىخواند دمادم راز او
776 [ ترك من خاقان نگر در حلقه عشّاق او ]
س
ترك من خاقان نگر در حلقه عشّاق او * ماه من خورشيد بين در سايهء بغطاق او
خان اردوى فلك را كآفتابش مىنهند * بوسهگاهى نيست الّا كوكب بشماق او
گرچه چنگز خان به شمشير جفا عالم گرفت * اينهمه قتل و ستم واقع نشد در جاق او
ارچه در تابست زلفش كاين تطاول مىكند * گوئيا جور و جفا شرطست در ميثاق او
چون بتم آياق بر لب مىنهد همچون قدح * جان بلب مىآيدم از حسرت آياق او
هر اميرى را بود قشلاق و ييلاقى دگر * مير مادر جان بود قشلاق و دل ييلاق او
هردم از كرياس بيرون آيد و غوغا كند * جان كجا بيرون توانم برد از شلتاق او
در بغلتاق مرصّع دوش چون مه مىگذشت * او ملول از ما و ما از جانودل مشتاق او
گفتمش آخر به چشم لطف در خواجو نگر * زانكه در خيلت نباشد كس باستحقاق او
777 [ آب آتش مىرود زان لعل آتشفام او ]
ح
آب آتش مىرود زان لعل آتشفام او * مىبرد آرامم از دل زلف بىآرام او
خط به خونم باز مىگيرند و خونم مىخورند * جادوان نرگس مخمور خونآشام او
حاصل عمرم در ايّام فراقش صرف شد * چون خلاص از عشق ممكن نيست در ايّام او