گرچه عامى را چو من سلطان نيارد در نظر * همچنان امّيد مىدارم بلطف عام او
كام فرهاد از لب شيرين چو بوسى بيش نيست * خسرو خوبان چه باشد گر برآرد كام او
گر خداوندان عقلم نهى منكر مىكنند * پيش ما نهيست الّا گوش بر پيغام او
بلبلان از بوى گل مستند و ما از روى دوست * ديگران از ساغر ساقى و ما از جام او
نام نيك عاشقان چون در جهان بدنامى است * نيكنام آن كو به بدنامى برآيد نام او
خواجو از دامش رهائى چون تواند جست از آنك * پايبند عشق را نبود نجات از دام
778 [ خوشا كشته بر طرف ميدان او ]
ح
خوشا كشته بر طرف ميدان او * به خون غرقه در پاى بيكران او
خدنگى كه گردد ز شستش رها * كنم ديده را جاى پيكان او
به شمشير كشتن چه حاجت كه صيد * حريصست بر تيرباران او
برآنم چو شرطست در كيش ما * كه قربان شوم پيش قربان او
مرا در جهان خود دلى بود و بس * كنون خون شد از درد هجران او
ره كعبهء وصل نتوان بريد * كه حدّى ندارد بيابان او
گرت جوشن از زهد و تقوى بود * ز جان بگذرد تير مژگان او
بدوران او توبهء اهل عشق * ثباتى ندارد چو پيمان او
ز مستان او هوشمندى مجوى * كه مستند از چشم مستان او
مگر او كنون دست گيرد مرا * كه از دست رفتم ز دستان او
گرم چون قلم تيغ بر سر زند * نپيچم سر از خطّ فرمان او
شهيدست و غازى بفتوى عشق * چو شد كشته خواجو بميدان او
چه حاجت كه پيدا بگويد كه اشك * گواهست بر درد پنهان او
779 [ به آفتاب جهانتاب سايهپرور تو ]
ش
به آفتاب جهانتاب سايهپرور تو * بتاب طرّه مهپوش سايهگستر تو
كه من به مهر رخت ذرهئى جدا نشوم * گرم بتيغ زنى همچو سايه از بر تو
بخال خلدنشينت كه روز و شب چو بلال * گرفته است وطن بر لب چو كوثر تو
كه طوطى دل شوريدهام بسان مگس * دمى قرار نگيرد ز شور شكّر تو