اگر در باغ بخرامد سهى سرو سمن بويم * خلايق را گمان افتد كه فردوسست و حور العين
چو آن جادوى بيمارش كه خون خوردن بود كارش * نديدم ناتوانى را كمان پيوسته بر بالين
مرا گر دلستان نبود هواى گلستان نبود * كه بىويس پرىپيكر ز گل فارغ بود رامين
طبيبم صبر فرمايد ولى كى سودمند آيد * كه چون فرهاد مىميرم به تلخى از غم شيرين
چو آن خورشيد تابان را بوقت صبح ياد آرم * ز چشم اخترافشانم بيفتد رستهء پروين
مگوى از بوستان يارا كه دور از دوستان ما را * نه پرواى چمن باشد نه برگ لاله و نسرين
چرا برگردم از ياران كه در دين وفاداران * خلاف دوستان كفرست و مهر دوستان از دين
كجا همچون تو درويشى بوصل شه رسد خواجو * كه نتواند شدن هرگز مگس همبازى شاهين
774 [ سرو را گل يار نبود گر بود نبود چنين ]
س
سرو را گل يار نبود گر بود نبود چنين * سرو گلرخسار نبود ور بود نبود چنين
ديدمش دى بر سر گلبار و گفتم راستى * سرو در گلبار نبود ور بود نبود چنين
طرّه هندوش بين كاندر همه هندوستان * هندوئى طرّار نبود ور بود نبود چنين
در ختن چون زلف چين بر چين مشكآساى او * نافهء تاتار نبود ور بود نبود چنين
مردهء بيمار چشم مست مخمور توام * مردهئى بيمار نبود ور بود نبود چنين
فتنهء بيدار مستان نرگس پرخواب تست * خفتهاى بيدار نبود ور بود نبود چنين
باوجود مردمآزارى چو چشم آهويت * مست مردمدار نبود ور بود نبود چنين
جز لب ياقوت شكّربار شورانگيز تو * لعل شكّربار نبود ور بود نبود چنين
دوش خواجو چون عذارت ديد گفت اندر چمن * هيچ گل بىخار نبود ور بود چنين