چو در لعل پرىرويان طمع بىهيچ نتوان كرد * نبايد تنگدستان را حديث آن دهان كردن
كمر موى ميانش را چنان در حلقه آوردست * كه از دقّت نمىيارم نظر در آن ميان كردن
برغم دشمنان با دوست پيمان تازه خواهم كرد * كه ترك دوستان نتوان بقول دشمنان كردن
در آن معرض كه جانبازان بكوى عشق درتازند * اگر جانان دلش خواهد چه باشد ترك جان كردن
كسى كش چشم آهوئى به روباهى به دام آرد * خلاف عقل باشد پنجه با شير ژيان كردن
چو از آه خداخوانان برافتد ملك سلطانان * نبايد پادشاهان را ستم بر پاسبان كردن
ز باغ و بوستان چون بوى وصل دوستان آيد * خوشا با دوستان آهنگ باغ و بوستان كردن
بگوئيد آخر اى ياران بدان خورشيد عيّاران * كه چندين بر سبكباران نشايد سر گران كردن
جهان بر حسن روى تست و ارباب نظر دانند * كه از ملك جهان خوشتر تماشاى جهان كردن
اگر خواجو نمىخواهى كه پيش ناوكت ميرد * چرا بايد ز مژگان تير و از ابرو كمان كردن
762 [ سنبل سيه بر سمن مزن ]
س
سنبل سيه بر سمن مزن * لشكر حبش بر ختن مزن
ابر مشكسا بر قمر مسا * تاب طرّه بر نسترن مزن
تا دل شب تيره نشكند * زلف را شكن برشكن مزن
از حرم به بستانسرا ميا * طعنه بر عروس چمن مزن
آتشم چو در جانودل زدى * خاطرم بدست آر و تن مزن
روح را كه طاوس باغ تست * همچو مرغ بر بابزن مزن
مطربا چو از چنگ شد دلم * بيش ازين ره عقل من مزن