تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 348

مساهمون:

ص٣٤٨
روز جزا چو از لحد بر عرصاتم آورند * خون جگر فروچكد گر بفشاريم كفن مرغ ببوى نسترن واله و مست مىشود * خواجو از آنكه سنبلش بوى دهد به نسترن

756 [ بوقت صبح ندانم چه شد كه مرغ چمن ]

ش
بوقت صبح ندانم چه شد كه مرغ چمن * هزار نالهء شبگير بركشيد چو من مگر چو باد صبا مژدهء بهار آورد * بباد داد دل خسته در هواى سمن در آن نفس كه برآيد نسيم گلشن شوق * رسد ببلبل يثرب دم اويس قرن ميان يوسف و يعقوب گر حجاب بود * معيّنست كه نبود برون ز پيراهن ز روى خوب تو دورى نمىتوانم جست * اگر چنان كه شوم فتنه هم بوجه حسن ز خوابگاه عدم چون بحشر برخيزم * روايح غم عشق تو آيدم ز كفن كند بگرد درت مرغ جان من پرواز * چنان كه بلبل سرمست در هواى چمن ز سوز سينه چو يك نكته بر زبان آرم * زند زبانه چو شمع آتش دلم ز دهن چو نور روى تو پرتو بر آسمان فكند * چراغ خلوت روحانيان شود روشن ميان جان من و چين جعد مشكينت * تعلّقيست حقيقى به حكم حب وطن حديث زلف تو مىگفت تيره شب خواجو * برآمد از نفس او نسيم مشك ختن

757 [ هركس كه برگرفت دل از جان چنان كه من ]

ش
هركس كه برگرفت دل از جان چنان كه من * گو سر بباز در ره جانان چنان كه من لؤلؤ چو نام لعل گهربار او شنيد * لالاى او شد از بن دندان چنان كه من كو صادقى كه صبح وصالش چو دست داد * غافل نگردد از شب هجران چنان كه من وان رند كو كه بر در دُردىكشان درد * از دل برون كند غم درمان چنان كه من اى شمع تا به چند زنى آه سوزناك * يكدم بساز با دل بريان چنان كه من حاجى بعزم كعبه كه احرام بسته‌اى * در ديده ساز جاى مغيلان چنان كه من دل سوختست و غرقهء خون جگر ز مهر * دور از رخ تو لالهء نعمان چنان كه من مرغ چمن كه برگ و نوايش نمانده بود * دارد دگر هواى گلستان چنان كه من گر ذوق شكّر تو سكندر بيافتى * سير آمدى ز چشمهء حيوان چنان كه من زلف تو چون من ارچه پريشان فتاده است * كس را مباد حال پريشان چنان كه من
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 348 | محمود بن على خواجوى كرمانى / حميد مظهرى