هست ياقوت تو چون گفتهء خواجو شيرين * مهر رخسار تو چون محنت او روزفزون
760 [ بعقل كى متصوّر شود فنون جنون ]
س
بعقل كى متصوّر شود فنون جنون * كه عقل عين جنونست و الجنون فنون
ز عقل بگذر و مجنون زلف ليلى شو * كه كلّ عقل عقيلهست و عقل كلّ جنون
بنور مهر بيارا درون منظر دل * كه كس برون نبرد ره مگر بنور درون
جنون نتيجهء عشقست و عقل عين خيال * ولى خيال نمايد به عين عقل جنون
بعقل كاشف اسرار عشق نتوان شد * كه عقل را بجز از عشق نيست راهنمون
در آن مقام كه احرام عشق مىبندند * به آب ديده طهارت كنند و غسل به خون
شدست اين دل مهموز ناقصم با مهر * مثال زلف لفيف پرىرخان مقرون
چو من بميرم اگر ابر را حيا باشد * بجاى آب كند خاك من به خون معجون
حيات چيست بقائى فنا درو مضمر * ممات چيست فنائى بقا درو مضمون
اگر جمال تو بينم كدام هوش و قرار * و راز تو هجر گزينم كدام صبر و سكون
چه نيكبخت كسى كو غلام روى تو شد * مبارك آنكه دهد دل به طلعت ميمون
اگر به روى تو هر روز مهرم افزونست * نشاط دل نبود جز به مهر روزافزون
محققت نشود سرّ كاف و نون خواجو * مگر ز زلف چو كاف و خط سياه چو نون
761 [ زبان خامه نتواند حديث دل بيان كردن ]
ح
زبان خامه نتواند حديث دل بيان كردن * كه وصف آتش سوزان به نى مشكل توان كردن
در آن حضرت كه باد صبح گردش درنمىيابد * دمادم قاصدى بايد ز خون دل روان كردن
شبان تيره از مهرش نبينم در مه و پروين * كه شرط دوستى نبود نظر در اين و آن كردن
مرا ماهيّت رويش چو شد روشن بدانستم * كه بىوجهست تشبيهش به ماه آسمان كردن