تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 350

مساهمون:

ص٣٥٠
هست ياقوت تو چون گفتهء خواجو شيرين * مهر رخسار تو چون محنت او روزفزون

760 [ بعقل كى متصوّر شود فنون جنون ]

س
بعقل كى متصوّر شود فنون جنون * كه عقل عين جنونست و الجنون فنون ز عقل بگذر و مجنون زلف ليلى شو * كه كلّ عقل عقيله‌ست و عقل كلّ جنون بنور مهر بيارا درون منظر دل * كه كس برون نبرد ره مگر بنور درون جنون نتيجهء عشقست و عقل عين خيال * ولى خيال نمايد به عين عقل جنون بعقل كاشف اسرار عشق نتوان شد * كه عقل را بجز از عشق نيست راهنمون در آن مقام كه احرام عشق مىبندند * به آب ديده طهارت كنند و غسل به خون شدست اين دل مهموز ناقصم با مهر * مثال زلف لفيف پرىرخان مقرون چو من بميرم اگر ابر را حيا باشد * بجاى آب كند خاك من به خون معجون حيات چيست بقائى فنا درو مضمر * ممات چيست فنائى بقا درو مضمون اگر جمال تو بينم كدام هوش و قرار * و راز تو هجر گزينم كدام صبر و سكون چه نيكبخت كسى كو غلام روى تو شد * مبارك آنكه دهد دل به طلعت ميمون اگر به روى تو هر روز مهرم افزونست * نشاط دل نبود جز به مهر روزافزون محققت نشود سرّ كاف و نون خواجو * مگر ز زلف چو كاف و خط سياه چو نون

761 [ زبان خامه نتواند حديث دل بيان كردن ]

ح
زبان خامه نتواند حديث دل بيان كردن * كه وصف آتش سوزان به نى مشكل توان كردن در آن حضرت كه باد صبح گردش درنمىيابد * دمادم قاصدى بايد ز خون دل روان كردن شبان تيره از مهرش نبينم در مه و پروين * كه شرط دوستى نبود نظر در اين و آن كردن مرا ماهيّت رويش چو شد روشن بدانستم * كه بىوجهست تشبيهش به ماه آسمان كردن