تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
ابروت از آن كشيد كمان بر قمر كه او * پيوسته شد ملازم مستان چنان كه من ديوانه‌ئى كه خاتم لعل لب تو يافت * آزاد شد ز ملك سليمان چنان كه من هركس كه پاى در ره عشقت نهاده است * افتاده است بىسروسامان چنان كه من ايّوب اگر ز محنت كرمان بجان رسيد * هرگز نخورده اندُه كرمان چنان كه من خواجو كسى كه رخش بميدان شوق راند * گو جان بباز بر سر ميدان چنان كه من

758 [ گهى كه جان رود از چشم ناتوان بيرون ]

س
گهى كه جان رود از چشم ناتوان بيرون * گمان مبر كه رود مهر او ز جان بيرون ندانم آن بت كافرنژاد يغمائى * كى آمدست ز اردوى ايلخان بيرون در آن ميان دل شوريده‌حال من گم شد * كه آردم دل شوريده زان ميان بيرون نشان دل به ميان شما از آن آرم * كه از ميان شما نيست اين نشان بيرون سپر چه سود كه در رو كشم ز تقوى و زهد * كنون كه تير قضا آمد از كمان بيرون ز به سكه آتش دل خونش از جگر پالود * زبان شمع فتادست از دهان بيرون حديث زلف تو تا خامه بر زبان آورد * فكنده است چو مار از دهن زبان بيرون چگونه قصّه شوق تو در ميان آرم * كه هست آيت مشتاقى از بيان بيرون چو در وفاى تو خواجو برون رود ز جهان * برد هواى رخت با خود از جهان بيرون

759 [ اى سر زلف تو ليلى و جهانى مجنون ]

ح
اى سر زلف تو ليلى و جهانى مجنون * عالمى برشكن زلف سياهت مفتون خسروان شكّر شيرين‌سخنت را فرهاد * عاقلان طرهء ليلىصفتت را مجنون خال زنگيت سياهيست به‌غايت مقبل * زلف هندوت بلايست به‌غايت ميمون سر موئيست ميان تو ولى يكسر موى * در كنار من دلخسته ترا نيست سكون از ميان تو هرآن نكته كه صورت بستم * بجز اين معنى باريك نيامد بيرون كاف و نون پيش من آنست كه خود ممكن نيست * مگر آن زلف چو كاف و خم ابروى چو نون چشم خونخوار تو چون تشنه به خون‌دل ماست * هست دور از تو مرا چشمى و صد چشمهء خون چون فغان من دلسوخته از گردونست * مىرسانم همه شب آه و فلك بر گردون