بار غم گوئى دلم را بس نبود * درد تنهائى به سرباريش بين
چارهء خواجو اگر زور و زرست * چون ندارد زور و زر زاريش بين
767 [ زهى خطى به خطا برده سوى خطّهء چين ]
س
زهى خطى به خطا برده سوى خطّهء چين * گرفته چين به دو هندوى زلف چين بر چين
نموده لعل لبت ثلثى از خط ياقوت * بنفشهات خط ريحان نوشته بر نسرين
چو صبحدم متبسّم شدى فلك پنداشت * كه از قمر بدرخشيد رشتهء پروين
ز لعل دختر رز چون مراد بستانم * كه كشف آن نكند محتسب براى رزين
عجب ز جادوى مستت كه ناتوان خفته * نهاده است كمانش مدام بر بالين
چه شد كه با من سرگشته كينه مىورزى * ز دره مهر نباشد بههيچرو در كين
اگرچه رفت به تلخى درين طلب فرهاد * نرفت از سر او شور شكّر شيرين
گل ارچه هست عروس تتقنشين چمن * گلى چو ويس نباشد به گلستان رامين
چو در سخن يد بيضا نمودهاى خواجو * چگونه نسبت شعرت كنم بسحر مبين
768 [ اى شام زلفت بتخانهء چين ]
س
اى شام زلفت بتخانهء چين * مشك سياهت بر لاله پرچين
بزم از عقيقت پرشهد و شكر * و ايوان ز رويت پرماه و پروين
شمع شبستان بنشست برخيز * و آشوب مستان برخاست بنشين
سنبل برانداز از طرف بستان * ريحان برافشان از برگ نسرين
دلها ربايند امّا نهچندان * دستان نمايند امّا نه چندين
جز عشق دلبر مگزين كه خوشتر * از ملك كسرى مهر نگارين
مجنون نبويد جز عطر ليلى * خسرو نجويد جز لعل شيرين
ويس ار ز رامين بيزار گردد * گل خار گردد در چشم رامين
بينم نشسته سروى در ايوان * يا مست خفته شمعى ببالين
يار از چه گردد با دوست دشمن * مهر از چه باشد با ذرّه در كين
خواجو چه خواهى اورنگ شاهى * گلچهر خود را بنگر خورآئين