گنج بردار و ازين منزل ويران بگذر * ور مسيحانفسى چون خر و ويرانه مكن ؟
گر ندارى سر آنك از سر جان درگذرى * چشم در نرگس مستانهء جانانه مكن
تو هم اى ترك ختا ترك جفا گير و مرا * صيد آن كاكل شوريدهء تركانه مكن
ما چو روى از دو جهان در غم عشقت كرديم * هردم از مجلس ما روى به كاشانه مكن
حلقهء سلسلهء طرّه ميفكن در پاى * دل سودازدگان مشكن و ديوانه مكن
رخ مياراى و قرار از دل مشتاق مبر * شمع مفروز و ستم بر دل پروانه مكن
گر نخواهى كه كنى مشكفشانى خواجو * پيش گيسوى عروسان سخن شانه مكن
754 [ اى باد سحرگاهى زينجا گذرى كن ]
ش
اى باد سحرگاهى زينجا گذرى كن * وز بهر من دلشده عزم سفرى كن
چون بلبل سودازده راه چمنى گير * چون طوطى شوريده هواى شكرى كن
فرهاد صفت روى بصحرا نه و چون سيل * از كوه برآور سر و ياد كمرى كن
چون كار تو در هر طرفى مشكفروشيست * با قافله چين بخراسان گذرى كن
شب در شكن سنبل يارم بسر آور * وانگه چو ببينى مه رويش سحرى كن
بركش علم از پاى سهى سرو روانش * وز دور در آن منظر زيباى نظرى كن
احوال دل ريش گدا پيش شهى گوى * تقرير شب تيرهء ما با قمرى كن
هرچند كه دانم كه مرا روى بهى نيست * لطفى بكن و كار مرا به بترى كن
گر دست دهد آن مه بىمهر و وفا را * از حال دل خستهء خواجو خبرى كن
755 [ بلبل خوشسراى شد مطرب مجلس چمن ]
س
بلبل خوشسراى شد مطرب مجلس چمن * مطربهء سراى شد بلبل باغ انجمن
خادم عيشخانه كو تا بكشد چراغ را * زانكه زبانه مىزند شمع زمردين لگن
ساقى دلنواز گو داد صبوحيان بده * مطرب نغمهساز گو راه معاشران بزن
هر سحرى كه نسترن پرده ز رخ برافكند * باد صبا ببوى گل رو بچمن نهد چو من
نيست مرا بجز بدن يك سر موى در ميان * نيست ترا بجز ميان يك سر موى بر بدن
اى چو تن منت ميان بلكه در آن ميان گمان * وى چو دل منت دهان بلكه در آن دهان سخن
هيچ نديد هركه او هيچ نديد از آن ميان * هيچ نگفت هركه او هيچ نگفت از آن دهن