مرغ نتواند كه دربندد زبان * صبحدم چون غنچه بگشايد دهن
باد اگر بوى تو بر خاكم دمد * همچو گل بر تن بدرّانم كفن
از تنم جز پيرهن موجود نيست * جان من جانان شد و تن پيرهن
آنچنان بدنام و رسوا گشتهام * كز در ديرم براند برهمن
سرّ عشق از عقل پرسيدن خطاست * روح قدسى را چه داند اهرمن
جز ميانش بر بدن يك موى نيست * وز غم او هست يك مويم بدن
باغبان از نالهء ما گو منال * ما نه امروزيم مرغ اين چمن
معرفت خواجو ز پير عشق جوى * تا سخن ملك تو گردد بىسخن
752 [ امشب اى يار قصد خواب مكن ]
ش
امشب اى يار قصد خواب مكن * مرو و كار ما خراب مكن
شب درازست و عمر ما كوتاه * قصّه كوته كن و شتاب مكن
چشم مست تو گرچه در خوابست * تو قدح نوش و عزم خواب مكن
شب قدرست قدر شب درياب * وز مى و مجلس اجتناب مكن
سخن جام گوى و بادهء ناب * صفت ابر و آفتاب مكن
و گرت شيخ و شاب طعنه زنند * التفاتى بشيخ و شاب مكن
روز را چون ز شب نقاب كنند * ترك خورشيد مهنقاب مكن
آبروى قدح بباد مده * پشت بر آتش مذاب مكن
لعل ميگون آبدار بنوش * جام مى را ز خجلت آب مكن
چون مرا از شراب نيست گزير * منعم از ساغر شراب مكن
از براى معاشران خواجو * جز دل خونچكان كباب مكن
753 [ جان بده يا دگر انديشهء جانانه مكن ]
ح
جان بده يا دگر انديشهء جانانه مكن * دام را بنگر ازين پس طلب دانه مكن
بستهاى با مِى و پيمانه ز مستى پيمان * ترك پيمان كن و جان در سر پيمانه مكن
حرمت خويش نگهدار و مكن قصد حرم * ور شدى صيد حرم روى بدين خانه مكن
اگرت دست دهد صحبت بيگانه و خويش * خويش را دستخوش مردم بيگانه مكن