تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦
مرغ نتواند كه دربندد زبان * صبحدم چون غنچه بگشايد دهن باد اگر بوى تو بر خاكم دمد * همچو گل بر تن بدرّانم كفن از تنم جز پيرهن موجود نيست * جان من جانان شد و تن پيرهن آن‌چنان بدنام و رسوا گشته‌ام * كز در ديرم براند برهمن سرّ عشق از عقل پرسيدن خطاست * روح قدسى را چه داند اهرمن جز ميانش بر بدن يك موى نيست * وز غم او هست يك مويم بدن باغبان از نالهء ما گو منال * ما نه امروزيم مرغ اين چمن معرفت خواجو ز پير عشق جوى * تا سخن ملك تو گردد بىسخن

752 [ امشب اى يار قصد خواب مكن ]

ش
امشب اى يار قصد خواب مكن * مرو و كار ما خراب مكن شب درازست و عمر ما كوتاه * قصّه كوته كن و شتاب مكن چشم مست تو گرچه در خوابست * تو قدح نوش و عزم خواب مكن شب قدرست قدر شب درياب * وز مى و مجلس اجتناب مكن سخن جام گوى و بادهء ناب * صفت ابر و آفتاب مكن و گرت شيخ و شاب طعنه زنند * التفاتى بشيخ و شاب مكن روز را چون ز شب نقاب كنند * ترك خورشيد مه‌نقاب مكن آبروى قدح بباد مده * پشت بر آتش مذاب مكن لعل ميگون آبدار بنوش * جام مى را ز خجلت آب مكن چون مرا از شراب نيست گزير * منعم از ساغر شراب مكن از براى معاشران خواجو * جز دل خونچكان كباب مكن

753 [ جان بده يا دگر انديشهء جانانه مكن ]

ح
جان بده يا دگر انديشهء جانانه مكن * دام را بنگر ازين پس طلب دانه مكن بسته‌اى با مِى و پيمانه ز مستى پيمان * ترك پيمان كن و جان در سر پيمانه مكن حرمت خويش نگهدار و مكن قصد حرم * ور شدى صيد حرم روى بدين خانه مكن اگرت دست دهد صحبت بيگانه و خويش * خويش را دستخوش مردم بيگانه مكن