740 [ سخن عشق نشايد بر هركس گفتن ]
ش
سخن عشق نشايد بر هركس گفتن * مهر را گرچه محالست به گل بنهفتن
مشكل آنست كه احوال گدا با سلطان * نتوان گفتن و با غير نبايد گفتن
اى خوشا وقت گل و لاله بهنگام صبوح * دركشيدن مل گلگون و چو گل بشكفتن
شرط فرّاشى در دير مغان دانى چيست * ره رندان خرابات به مژگان رفتن
هيچكس نيست كه با چشم تو نتواند گفت * كه چنين مست بمحراب نشايد خفتن
كيست كز هندوى زلف تو نجويد دل من * دزد را گرچه ز دانش نبود آشفتن
كار خواجو به هواى لب دُرپاشش نيست * جز بالماس زبان گوهر معنى سفتن
741 [ نه درد عشق مىيارم نهفتن ]
س
نه درد عشق مىيارم نهفتن * نه ترك عشق مىيارم گرفتن
نگردد مهر دل در سينه پنهان * به گل خورشيد چون شايد نهفتن
غريبست از كسانى كآشنايند * حديث خويش با بيگانه گفتن
اگر فرّاش ديرى فرض عينست * به مژگانت در ميخانه رفتن
بگو با نرگس ميگون كه پيوست * نشايد مست در محراب خفتن
بود كارم به ياد دُرج لعلت * بالماس زبان دُردانه سفتن
مقيمان در ميخانه خواجو * چه حاجتشان بكوى كعبه رفتن
742 [ نى نگر با اهل دل هردم بمعنى در سخن ]
س
نى نگر با اهل دل هردم بمعنى در سخن * بشنو از وى ماجراى خويشتن بىخويشتن
بلبل بستانسرا بين در چمن دستانسرا * و او چون من دستان زن بستانسراى انجمن
گر در اسرار زبان بىزبانان مىرسى * بىزبانى را نگر با بىزبانان در سخن
مطرب بىبرگ بين از همدمان او را نوا * نالهء نايش نگر در پردهء دل چنگ زن
پستهء خندان شكرلب چون نباتش مىنهند * از چه هردم مىنهند از پسته قندش در دهن
اى كه چون نى سوختى جانم چو نى را ساختى * تا كه فرمودت كه هردم آتشى در نى فكن
همچو من بىدوستان در بوستانش خوش نبود * زان بريدست از كنار چشمه و طرف چمن