تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١

740 [ سخن عشق نشايد بر هركس گفتن ]

ش
سخن عشق نشايد بر هركس گفتن * مهر را گرچه محالست به گل بنهفتن مشكل آنست كه احوال گدا با سلطان * نتوان گفتن و با غير نبايد گفتن اى خوشا وقت گل و لاله بهنگام صبوح * دركشيدن مل گلگون و چو گل بشكفتن شرط فرّاشى در دير مغان دانى چيست * ره رندان خرابات به مژگان رفتن هيچ‌كس نيست كه با چشم تو نتواند گفت * كه چنين مست بمحراب نشايد خفتن كيست كز هندوى زلف تو نجويد دل من * دزد را گرچه ز دانش نبود آشفتن كار خواجو به هواى لب دُرپاشش نيست * جز بالماس زبان گوهر معنى سفتن

741 [ نه درد عشق مىيارم نهفتن ]

س
نه درد عشق مىيارم نهفتن * نه ترك عشق مىيارم گرفتن نگردد مهر دل در سينه پنهان * به گل خورشيد چون شايد نهفتن غريبست از كسانى كآشنايند * حديث خويش با بيگانه گفتن اگر فرّاش ديرى فرض عينست * به مژگانت در ميخانه رفتن بگو با نرگس ميگون كه پيوست * نشايد مست در محراب خفتن بود كارم به ياد دُرج لعلت * بالماس زبان دُردانه سفتن مقيمان در ميخانه خواجو * چه حاجتشان بكوى كعبه رفتن

742 [ نى نگر با اهل دل هردم بمعنى در سخن ]

س
نى نگر با اهل دل هردم بمعنى در سخن * بشنو از وى ماجراى خويشتن بىخويشتن بلبل بستان‌سرا بين در چمن دستان‌سرا * و او چون من دستان زن بستانسراى انجمن گر در اسرار زبان بىزبانان مىرسى * بىزبانى را نگر با بىزبانان در سخن مطرب بىبرگ بين از همدمان او را نوا * نالهء نايش نگر در پردهء دل چنگ زن پستهء خندان شكرلب چون نباتش مىنهند * از چه هردم مىنهند از پسته قندش در دهن اى كه چون نى سوختى جانم چو نى را ساختى * تا كه فرمودت كه هردم آتشى در نى فكن همچو من بىدوستان در بوستانش خوش نبود * زان بريدست از كنار چشمه و طرف چمن