اگر جانان برآرد كام جانم * كنم جان را فداى جان جانان
ميانش در ضمير خردهبينان * دهانش در گمان خردهدانان
نشان دل چه مىپرسى ز خواجو * نپرسد كس نشان بىنشانان
738 [ زهى روى تو صبح شبنشينان ]
ح
زهى روى تو صبح شبنشينان * خيالت مونس عزلتگزينان
دهانت آرزوى تنگدستان * ميانت نكته باريكبينان
عذارت آفتاب صبحخيزان * جمالت قبلهء خلوتنشينان
بزلف كافرت آوردم ايمان * كه اينست اعتقاد پاكدينان
چرا از خرمن حسن تو يك جو * نمىباشد نصيب خوشهچينان
چو اين شكّر لبان جان مىفزايند * خنك آنان كه نشكيبند از اينان
برو خواجو و بر خاك درش بين * نشانهاى جبين مهجبينان
739 [ اى زلف تو زنجير دل حلقهربايان ]
س
اى زلف تو زنجير دل حلقهربايان * دربند كمند تو دل حلقهگشايان
وى برده بدندان سرانگشت تحيّر * ز آئينه رخسار تو آئينهزدايان
همچون مه نو گشتهام از مهر تو در شهر * انگشتنماگشتهء انگشتنمايان
عمرم به نهايت رسد و دور به آخر * ليكن نرسد قصّه عشق تو به پايان
اين نكهت مشكيننفس باد بهشتست * يا بوى تو يا لخلخهء غاليهسايان
با سروقدان مجلس خلوت نتوان ساخت * تا كم نشود مشغلهء بىسر و پايان
محمول سبكروح كه در خواب گرانست * او را چه غم از ولولهء هرزهدرايان
بايد كه برآيد چو برآيد نفس صبح * از پردهسرا زمزمهء پردهسرايان
منزلگه خواجو و سر كوى تو هيهات * در بزم سلاطين كه دهد راه گدايان