تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣

745 [ بسى خون جگر دارد سر زلف تو در گردن ]

ش
بسى خون جگر دارد سر زلف تو در گردن * ولى با او چه شايد كرد جز خون جگر خوردن قلم پوشيده مىرانم كه اسرارم نهان ماند * اگرچه آتش سوزان به نى نتوان نهان كردن مزن بلبل دم از نسرين كه در خلوتگه رامين * چو ويس دل‌ستان باشد نشايد نام گل بردن مگو از دنيى و عقبى اگر در راه عشق آئى * كه مكروهست با اصنام رو در كعبه آوردن ورع يكسو نهد صوفى چو با مستان درآميزد * به حكم آنكه ممكن نيست پيش آتش افسردن مراد از زندگانى چيست روى دلبران ديدن * حيات جاودانى چيست پيش دوستان بودن اگر ليلى طمع بودش كه حسنش جاودان ماند * دل مجروح مجنون را نمىبايستش آزردن هواداران بسى هستند خورشيد درخشان را * و ليكن ذرّه را زيبد طريق مهر پروردن نگفتى بارها خواجو كه سر در پايش اندازم * ادا كن گر سرى دارى كه آن فرضيست بر گردن

746 [ بر اشكم كهربا آبيست روشن ]

ح
بر اشكم كهربا آبيست روشن * سرشكم بىتو خونابيست روشن اگر گفتم كه اشكم سيم نابست * خطا گفتم كه سيمابيست روشن شبى خورشيد را در خواب ديدم * توئى تعبير و اين خوابيست روشن شكنج زلف و روى دل‌فروزت * شبى تاريك و مهتابيست روشن خطت از روشنائى نامهء حسن * بگرد عارضت بابيست روشن رخت در روشنى برد آب آتش * ولى در چشم ما آبيست روشن دلم تا شد مقيم طاق ابروت * چو شمعى پيش محرابيست روشن
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 343 | محمود بن على خواجوى كرمانى / حميد مظهرى