745 [ بسى خون جگر دارد سر زلف تو در گردن ]
ش
بسى خون جگر دارد سر زلف تو در گردن * ولى با او چه شايد كرد جز خون جگر خوردن
قلم پوشيده مىرانم كه اسرارم نهان ماند * اگرچه آتش سوزان به نى نتوان نهان كردن
مزن بلبل دم از نسرين كه در خلوتگه رامين * چو ويس دلستان باشد نشايد نام گل بردن
مگو از دنيى و عقبى اگر در راه عشق آئى * كه مكروهست با اصنام رو در كعبه آوردن
ورع يكسو نهد صوفى چو با مستان درآميزد * به حكم آنكه ممكن نيست پيش آتش افسردن
مراد از زندگانى چيست روى دلبران ديدن * حيات جاودانى چيست پيش دوستان بودن
اگر ليلى طمع بودش كه حسنش جاودان ماند * دل مجروح مجنون را نمىبايستش آزردن
هواداران بسى هستند خورشيد درخشان را * و ليكن ذرّه را زيبد طريق مهر پروردن
نگفتى بارها خواجو كه سر در پايش اندازم * ادا كن گر سرى دارى كه آن فرضيست بر گردن
746 [ بر اشكم كهربا آبيست روشن ]
ح
بر اشكم كهربا آبيست روشن * سرشكم بىتو خونابيست روشن
اگر گفتم كه اشكم سيم نابست * خطا گفتم كه سيمابيست روشن
شبى خورشيد را در خواب ديدم * توئى تعبير و اين خوابيست روشن
شكنج زلف و روى دلفروزت * شبى تاريك و مهتابيست روشن
خطت از روشنائى نامهء حسن * بگرد عارضت بابيست روشن
رخت در روشنى برد آب آتش * ولى در چشم ما آبيست روشن
دلم تا شد مقيم طاق ابروت * چو شمعى پيش محرابيست روشن