كجا از ورطهء عشقت برم جان * چو مىدانم كه غرقابيست روشن
درش خواجو بهر بابى كه خواهى * ز فردوس برين بابيست روشن
747 [ ترا كه گفت كه قصد دل شكستهء ما كن ]
ش
ترا كه گفت كه قصد دل شكستهء ما كن * چو زلف سر زده ما را فروگذار و رها كن
نه عهد كردى و گفتى كه با تو كينه نورزم * به ترك كينه كن اكنون و عهد خويش وفا كن
بهر طريق كه دانى مراد خاطر ما جوى * به هر صفت كه تو دانى تدارك دل ما كن
ز ما چو هيچ نيايد خلاف شرط محبّت * مرو بخشم و ره صلح گير و ترك جفا كن
و گر چنان كه دلت مىكشد به بادهء صافى * بگير خرقهء صوفى و مى بيار و صفا كن
ز بهر خاطرم اى هدهد آن زمان كه توانى * بعزم گلشن بلقيس روى سوى سبا كن
چو ره به منزل قربت نمىبرند گدايان * به چشم بندهنوازى نظر به حال گدا كن
چه زخمها كه ندارم ز تيغ هجر تو بر دل * بيا و زخم مرا مرهمى بساز و دوا كن
هرآن نماز كه كردى بكنج صومعه خواجو * رضاى دوست بدست آر ورنه جمله قضا كن
748 [ اى خواجه مرا با مى و ميخانه رها كن ]
س
اى خواجه مرا با مى و ميخانه رها كن * جان من دلخسته به جانانه رها كن
دلدار مرا با من دلسوخته بگذار * بگذر ز سر شمع و به پروانه رها كن
گر مرتبهء يار ز بيگانگى ماست * گو مرتبهء خويش به بيگانه رها كن
بر رهگذرت دنيى و دين دانه و دامست * در دام مقيّد مشو و دانه رها كن
گر بادهپرستان همه از ميكده رفتند * سرمست مرا بر در ميخانه رها كن
آن را كه بود برگ گل و عزم تماشا * گو خيمه بصحرا زن و كاشانه رها كن
چون مار سر زلف تو زد بر دل ريشم * تدبير فسونى كن و افسانه رها كن
گنجست غم عشقت و ويران دل خواجو * از بهر دلم گنج به ويرانه رها كن