راستى را گوئى از شيرينزبانى طوطيست * هر نفس در شكرستان سخن شكّرشكن
گفتم آخر بازگو كاين نالهء زارت ز چيست * گفت خواجو من نيم هردم چه مىپرسى ز من
743 [ دوش چون از لعل ميگون تو مىگفتم سخن ]
ش
دوش چون از لعل ميگون تو مىگفتم سخن * همچو جام از باده لعلم لبالب شد دهن
مرده در خاك لحد ديگر ز سر گيرد حيات * گر به آب ديدهء ساغر بشويندش كفن
با جوانان پير ماهر نيمهشب مست و خراب * خويشتن را در خرابات افكند بىخويشتن
تشنگان را ساقى ميخانه گو آبى بده * رهروان را مطرب عشّاق گو راهى بزن
گر نيارامم دمى بىهمدمى نبود غريب * زانكه با تنها به غربت به كه تنها در وطن
اى كه دور افتادهئى از راه و با ما همرهى * ره به منزل كى برى تا نگذرى از ما و من
بلبل از بوى سمن سرمست و مدهوش اوفتد * ما ز گلبوئى كه رنگ و روى او دارد سمن
باغبان چون آبروى گل نداند كز كجاست * باد پندارد خروش نالهء مرغ چمن
در حقيقت پير كنعان چون ز يوسف دور نيست * اى عزيزان كى حجاب راه گردد پيرهن
جان و جانان را چو باهم هست قرب معنوى * اعتبار بعد صورى كى توان كردن ز تن
گرچه خواجو منطق مرغان نكو داند و ليك * از سليمان مرغ جانش باز مىراند سخن
744 [ هندوى آن كاكل تركانه مىبايد شدن ]
س
هندوى آن كاكل تركانه مىبايد شدن * يا چو هندو بندهء تركان نمىبايد شدن
ماه بزمافروز عالمسوز من چون حاضرست * پيش شمع عارضش پروانه مىبايد شدن
تا مگر گنجى بدست آيد ترا عمرى دراز * معتكف در كنج هر ويرانه مىبايد شدن
ملك جان را منزل جانانه مىبايد شناخت * وانگه از جان طالب جانانه مىبايد شدن
از سر افسانه و افسون همى بايد گذشت * يا به عشقش در جهان افسانه مىبايد شدن
تا شود بتخانه از روى حقيقت كعبهات * با هواى كعبه در بتخانه مىبايد شدن
هرچه مىبينى برون از دانه و دام تو نيست * فارغ از دام و برى از دانه مىبايد شدن
بابت پيمانشكن پيمانه نوش و غم مخور * زانكه شادى خوردهء پيمانه مىبايد شدن
گفتم ار شكرانه مىخواهى بجان استادهام * گفت خواجو از پى شكرانه مىبايد شدن