تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 337

مساهمون:

ص٣٣٧

731 [ اى صبا غلغل بلبل به گلستان برسان ]

س
اى صبا غلغل بلبل به گلستان برسان * قصّهء مور بدرگاه سليمان برسان ماجراى دل ديوانه به دلدار بگوى * خبر آدم سرگشته برضوان برسان شمع را قصّهء پروانه فروخوان روشن * باغ را بندگى مرغ سحرخوان برسان بلبلان را خبرى از گل صدبرگ بيار * طوطيان را شكرى از شكرستان برسان كشتگان را ز شفاخانهء جان مرهم ساز * تشنگان را بلب چشمهء حيوان برسان قصّه غصّه درويش اگرت راه بود * به مقيمان سراپردهء سلطان برسان سخن شكّر شيرين بر فرهاد بگوى * خبر يوسف گم‌گشته بكنعان برسان چون شدم خاك رهت گر ز منت گردى نيست * دست من گير و چو بادم بخراسان برسان در هوادارى اگر كار تو بالا گيرد * خدمت ذرّه به خورشيد درفشان برسان گر از آن مايهء درمان خبرى يافته‌اى * دل بيمار مرا مژدهء درمان برسان داغ كرمان ز دل خستهء خواجو برگير * خيز و درد دل ايّوب بكرمان برسان

732 [ يا رب ز باغ وصل نسيمى به من رسان ]

س
يا رب ز باغ وصل نسيمى به من رسان * وين خسته را بكام دل خويشتن رسان داغ فراق تا بكيم بر جگر نهى * يك روز مرهمى بدل ريش من رسان از حد گذشت ناله و افغان عندليب * بازش به شاخ سنبل و برگ سمن رسان بفرست بوى پيرهن از مصر و يك‌نفس * آرامشى بساكن بيت الحزن رسان از مطبخ نوال حبيب حرم‌نشين * آخر نواله‌اى به اويس قرن رسان خورشيد را به ذرّهء بىخواب و خورنماى * گل را دگر بلبل شيرين‌سخن رسان تا چند بينوا به زمستان توان نشست * بوى بهار باز به مرغ چمن رسان تا كى مرا به درد فراق امتحان كنى * از وصل مژده‌اى به من ممتحن رسان خواجو ز داغ و درد جدائى بجان رسيد * از غربتش خلاص ده و با وطن رسان