731 [ اى صبا غلغل بلبل به گلستان برسان ]
س
اى صبا غلغل بلبل به گلستان برسان * قصّهء مور بدرگاه سليمان برسان
ماجراى دل ديوانه به دلدار بگوى * خبر آدم سرگشته برضوان برسان
شمع را قصّهء پروانه فروخوان روشن * باغ را بندگى مرغ سحرخوان برسان
بلبلان را خبرى از گل صدبرگ بيار * طوطيان را شكرى از شكرستان برسان
كشتگان را ز شفاخانهء جان مرهم ساز * تشنگان را بلب چشمهء حيوان برسان
قصّه غصّه درويش اگرت راه بود * به مقيمان سراپردهء سلطان برسان
سخن شكّر شيرين بر فرهاد بگوى * خبر يوسف گمگشته بكنعان برسان
چون شدم خاك رهت گر ز منت گردى نيست * دست من گير و چو بادم بخراسان برسان
در هوادارى اگر كار تو بالا گيرد * خدمت ذرّه به خورشيد درفشان برسان
گر از آن مايهء درمان خبرى يافتهاى * دل بيمار مرا مژدهء درمان برسان
داغ كرمان ز دل خستهء خواجو برگير * خيز و درد دل ايّوب بكرمان برسان
732 [ يا رب ز باغ وصل نسيمى به من رسان ]
س
يا رب ز باغ وصل نسيمى به من رسان * وين خسته را بكام دل خويشتن رسان
داغ فراق تا بكيم بر جگر نهى * يك روز مرهمى بدل ريش من رسان
از حد گذشت ناله و افغان عندليب * بازش به شاخ سنبل و برگ سمن رسان
بفرست بوى پيرهن از مصر و يكنفس * آرامشى بساكن بيت الحزن رسان
از مطبخ نوال حبيب حرمنشين * آخر نوالهاى به اويس قرن رسان
خورشيد را به ذرّهء بىخواب و خورنماى * گل را دگر بلبل شيرينسخن رسان
تا چند بينوا به زمستان توان نشست * بوى بهار باز به مرغ چمن رسان
تا كى مرا به درد فراق امتحان كنى * از وصل مژدهاى به من ممتحن رسان
خواجو ز داغ و درد جدائى بجان رسيد * از غربتش خلاص ده و با وطن رسان