گر ميم از پاى درآرد نبود عيب * در سر سرخاب رود رستم دستان
خواجو اگر جان بدهد در غم عشقت * داد وى از زلف كژ سر زده بستان
717 [ چه خوشست باده خوردن بصبوح در گلستان ]
ش
چه خوشست باده خوردن بصبوح در گلستان * كه خبر دهد ز جنّت دم صبح و باد بُستان
چو دل قدح بخندد ز شراب ناردانى * دل خسته چون شكيبد ز بتان نارپستان
بسحر كه جان فزايد لب يار و جام باده * بنشين و كام جان را ز لب پياله بستان
چو نمىتوان رسيدن به خدا ز خودپرستى * به خدا كه درده از مى قدحى به مىپرستان
برو اى فقيه و پندم مده اين زمان كه مستم * تو كه چشم او نديدى چه دهى صداع مستان
كه ز دست او تواند بورع خلاص جستن * كه به عشوه چشم مستش بكند هزاردستان
چو سخن نگفت گفتم كه چنين كه هست پيدا * ز دهان او نصيبى نرسد به تنگدستان
تو جوانى و نترسى ز خدنگ آه پيران * كه چو باد برشكافد سپه هزاردستان
بچمن خرام خواجو دم صبح و ناله مىكن * كه به بوستان خوش آيد نفس هزاردستان
718 [ اى چشم تو چشمبند مستان ]
ش
اى چشم تو چشمبند مستان * روى تو چراغ بتپرستان
بادام تو نقل ميگساران * عنّاب تو كام تنگدستان
مرجان تو پردهدار لؤلؤ * ريحان تو خادم گلستان
رخسار تو در شكنج گيسو * رخشنده چو شمع در شبستان
سرنامهء حسن يا خطست اين * عنوان جمال يا رُخست آن
اى شمع مريز اشك خونين * گريه چه دهى به ياد مستان
صد جامه دريدهام چو غنچه * بر زمزمهء هزاردستان
سرخاب قدح تهمتنان را * از پاى درآورد به دستان
خواجو دهن قرابه بگشاى * وز لعل پياله كام بستان