710 [ نشان دل بىنشان از كه جويم ]
ش
نشان دل بىنشان از كه جويم * حديث تن ناتوان با كه گويم
گر از كوى او روى رفتن ندارم * مگيريد عيبم كه دربند اويم
برويم فرومىچكد اشك خونين * ز خون جگر تا چه آيد برويم
رخ ار زانكه شستم به خوناب ديده * غبار سر كويت از رخ نشويم
وفاى تو ورزم بهرجا كه باشم * دعاى تو گويم بهرجا كه پويم
خيال تو بينم اگر غنچه چينم * نسيم تو يابم اگر لاله بويم
چه نالم چو از ناله دل شد چو نالم * چه مويم چو از مويه شد تن چو مويم
چو رنجم تو دادى شفا از چه خواهم * چو درد از تو دارم دوا از كه جويم
اگر كوزه خالى شد از باده حالى * بده ساقيا كاسهاى از سبويم
چو ساغر بگريد ببين هاىهايم * چو مطرب بنالد ببين هاىوهويم
بچوگان مزن بيش ازينم چو خواجو * كه سرگشته و خسته مانند گويم
711 [ دلدادهايم وز پى دلدار مىرويم ]
س
دلدادهايم وز پى دلدار مىرويم * با خون ديده و دل افكار مىرويم
ياران بهمّتى مدد حال ما شويد * كز اين ديار بيدل و بىيار مىرويم
ما را به حال خود بگذاريد و بگذريد * كز جور يار و غصّه اغيار مىرويم
گو پير خانقاه بدان حال ما كه ما * از خانقه به خانهء خمّار مىرويم
منصوروار اگر زان الحق زديم دم * اين دم نگر كه چون به سردار مىرويم
تا چشم مىپرست تو بيمار خفته است * هر لحظهاى به پرسش بيمار مىرويم
آزار مىنمائى و بيزار مىشوى * درياب كز بر تو به آزار مىرويم
نى زر بدست مانده و نى زور در بدن * زاركنان ز خاك درت زار مىرويم
با چشم دُرنثار به اردوى ايلخان * مشنو كه بهر اجرى و ادرار مىرويم
گفتى كه هست چارهء بيچارگان سفر * چون چاره رفتنست به ناچار مىرويم
خواجو چو يار وعدهء ديدار داده است * ما بر اميد وعدهء ديدار مىرويم