تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨

710 [ نشان دل بىنشان از كه جويم ]

ش
نشان دل بىنشان از كه جويم * حديث تن ناتوان با كه گويم گر از كوى او روى رفتن ندارم * مگيريد عيبم كه دربند اويم برويم فرومىچكد اشك خونين * ز خون جگر تا چه آيد برويم رخ ار زانكه شستم به خوناب ديده * غبار سر كويت از رخ نشويم وفاى تو ورزم بهرجا كه باشم * دعاى تو گويم بهرجا كه پويم خيال تو بينم اگر غنچه چينم * نسيم تو يابم اگر لاله بويم چه نالم چو از ناله دل شد چو نالم * چه مويم چو از مويه شد تن چو مويم چو رنجم تو دادى شفا از چه خواهم * چو درد از تو دارم دوا از كه جويم اگر كوزه خالى شد از باده حالى * بده ساقيا كاسه‌اى از سبويم چو ساغر بگريد ببين هاىهايم * چو مطرب بنالد ببين هاىوهويم بچوگان مزن بيش ازينم چو خواجو * كه سرگشته و خسته مانند گويم

711 [ دلداده‌ايم وز پى دلدار مىرويم ]

س
دلداده‌ايم وز پى دلدار مىرويم * با خون ديده و دل افكار مىرويم ياران بهمّتى مدد حال ما شويد * كز اين ديار بيدل و بىيار مىرويم ما را به حال خود بگذاريد و بگذريد * كز جور يار و غصّه اغيار مىرويم گو پير خانقاه بدان حال ما كه ما * از خانقه به خانهء خمّار مىرويم منصوروار اگر زان الحق زديم دم * اين دم نگر كه چون به سردار مىرويم تا چشم مىپرست تو بيمار خفته است * هر لحظه‌اى به پرسش بيمار مىرويم آزار مىنمائى و بيزار مىشوى * درياب كز بر تو به آزار مىرويم نى زر بدست مانده و نى زور در بدن * زاركنان ز خاك درت زار مىرويم با چشم دُرنثار به اردوى ايلخان * مشنو كه بهر اجرى و ادرار مىرويم گفتى كه هست چارهء بيچارگان سفر * چون چاره رفتنست به ناچار مىرويم خواجو چو يار وعدهء ديدار داده است * ما بر اميد وعدهء ديدار مىرويم