اى مه آتش عذار آب چو آتش بيار * آتش رخ برفروز و آتش ما را نشان
گر بگشائى نقاب شمع فلك گو متاب * ور بنوازى نوا مرغ سحر گو مخوان
خواجو اگر عاشقى حاجت گفتار نيست * گونه زردت بسست شرح غمت را بيان
گر به زبان آورى سوسن آزادهاى * برخى آزادهاى كو نبود ده زبان
715 [ اى رخت شمع بُتپرستان شمع برون بر از شبستان ]
ح
اى رخت شمع بُتپرستان شمع برون بر از شبستان * بر لب جوى و طرف بستان داد مستان ز باده بستان
وى برخ رشگ ماه و پروين به شكرخنده جان شيرين * روى خوب تو يا مهست اين چين زلف تو با شبست آن
هندوى بُتپرست پستت آهوى شيرگير مستت * رفته از دست من ز دستت برده آرام من به دستان
شكّرت شور دلنوازان مارت آشوب مهرهبازان * سنبلت دام سرفرازان دهنت كام تنگدستان
كفرت ايمان پاك دينان قامتت سرو راست بنيان * كاكلت شام شبنشينان پستهات نقل مىپرستان
مه مطرب بزن ربابى بُت ساقى بده شرابى * كه ندارم به هيچ بابى سر سرو و هواى بستان
تا كى از خويشتنپرستى بگذر از بند خويش و رستى * همچو خواجو سزد به مستى گر شوى خاك راه مستان
716 [ اى رخ تو قبلهء خورشيدپرستان ]
ح
اى رخ تو قبلهء خورشيدپرستان * پرتو روى چو مهت شمع شبستان
تشنه به خون من بيچارهء مسكين * سنبل سيراب تو بر طرف گلستان
با گل رويت چه زند لاله و نسرين * با سر كويت چه كنم گلشن و بستان
طلعت خورشيدوشت يا قمرست اين * پستهء شكّرشكنت يا شكرست آن
اى تنم از پاى درآورده به افسوس * وى دلم از دست برون برده به دستان
سوز غم عشق تو در مجلس رندان * ياد مى لعل تو در خاطر مستان