700 [ ما سر بنهاديم و به سامان نرسيديم ]
ح
ما سر بنهاديم و به سامان نرسيديم * در درد بمُرديم و به درمان نرسيديم
گفتند كه جان در قدمش ريز و ببر جان * جان نيز بداديم و به جانان نرسيديم
گشتيم گدايان سر كويش و هرگز * در گِرد سراپردهء سلطان نرسيديم
چون سايه دويديم بسر در عقبش ليك * در سايهء آن سرو خرامان نرسيديم
رفتيم كه جان بر سر ميدانش فشانيم * از سر بگذشتيم و بميدان نرسيديم
چون ذرّه سراسيمه شديم از غم و روزى * در چشمهء خورشيد درفشان نرسيديم
در تيرگى هجر بمرديم و ز لعلش * هرگز بلب چشمهء حيوان نرسيديم
ايّوب صبوريم كه از محنت كرمان * چون يوسف گمگشته بكنعان نرسيديم
از زلف تو زنّار ببستيم و چو خواجو * در كفر بمانديم و بايمان نرسيديم
701 [ از عمر چو اين يك دو نفس بيش نداريم ]
ح
از عمر چو اين يك دو نفس بيش نداريم * بنشين نفسى تا نفسى با تو برآريم
چون دل بسر زلف سياه تو سپرديم * بازآى كه تا پيش رخت جان بسپاريم
جز غم بجهان هيچ نداريم و ليكن * گر هيچ نداريم غم هيچ نداريم
ز آن روى كه از روى نگارين تو دوريم * رخسار زراندوده به خونابه نگاريم
ديوانه آن غمزهء عاشقكش مستيم * آشفتهء آن سلسلهء غاليهباريم
با طلعت زيباى تو در باغ بهشتيم * با بوى خوشت همنفس باد بهاريم
از باده نوشين لبت مست و خرابيم * وز نرگس مخمور تو در عين خماريم
هم در تو اگر زانكه ز دست تو گريزيم * هم با تو اگر زانكه پيام تو گزاريم
چون فاش شد اين لحظه ز ما سرّ انا الحق * فتوى بده اى خواجه كه مستوجب داريم
آن را غم دارست كه دور از رخ يارست * ما را چه غم از دار كه رخ در رخ ياريم
دى لعل روانبخش تو مىگفت كه خواجو * خوش باش كه ما رنج تو ضايع نگذاريم