بىعنا و الم او نتوانيم نشست * ز آنكه عادت بعنا و الم او كرديم
آن همه نامه نوشتيم و جوابى ننوشت * گوئيا عقد لسان قلم او كرديم
زان جفاجوى ستمكاره نداريم شكيب * گرچه جان در سر جور و ستم او كرديم
اگر از سكّهء او روى نتابيم مرنج * كه فقيريم و طمع در درم او كرديم
پيش آن لعبت شيرين نفس از غايت شوق * جان بداديم و تمنّاى دم او كرديم
يا رب آن خسرو خوبان جهان آگه بود * كه چه فرياد بهپاى علم او كرديم
مردم ديدهء هندووش دريائى را * خاكروب سر كوى خدم او كرديم
در دم صبح كه خواجو ره مستان مىزد * اى بسا ناله كه بر زير و بم او كرديم
694 [ اهل دل را خبر از عالم جان آورديم ]
س
اهل دل را خبر از عالم جان آورديم * تحفهء جان جهان جان و جهان آورديم
چون نمىشد ز در كعبه گشادى ما را * رخت خلوت بخرابات مغان آورديم
شمع جان را ز قدح در لمعان افكنديم * مرغ دل را ز فرح در طيران آورديم
جام را از جگر سوخته دلخون كرديم * شمع را از شرر سينه بجان آورديم
ورق نسخهء رويت به گلستان برديم * باز مرغان چمن را به فغان آورديم
شمهاى از رخ و بالاى بلندت گفتيم * آب با روى گل و سرو روان آورديم
چون قلم پيش همه خلق سيهروى شديم * به سكه وصف خط سبزت به زبان آورديم
هيچ زر در هميان نيست بدين سكه كه ما * از رخ زرد بسوى همدان آورديم
پيش خواجو كه نشانش ز عدم مىدادند * از دهانت سر موئى بنشان آورديم
695 [ دل بدست غم سوداى تو داديم و شديم ]
س
دل بدست غم سوداى تو داديم و شديم * چشمهء خون دل از چشم گشاديم و شديم
پشت بر دنيى و دين كرده و جان در سر دل * روى در باديهء عشق نهاديم و شديم
تو نشسته به مى و مطرب و ما مست و خراب * مدّتى بر سر كوى تو ستاديم و شديم
چون دل خستهء ما رفت بباد از پى دل * همره قافلهء باد فتاديم و شديم
همچو خواجو نگرفته ز دهانت كامى * بوسه بر خاك سر كوى تو داديم و شديم