691 [ آنكه لعلش عين آب زندگانى يافتيم ]
ش
آنكه لعلش عين آب زندگانى يافتيم * در رهش مردن حيات جاودانى يافتيم
راستى را پيش آن قد سهى سرو روان * نارون را در مقام ناروانى يافتيم
كار ما بىآتش دل درنگيرد زانكه ما * زندگى مانند شمع از جانفشانى يافتيم
گرچه رنگ عاشقان از غم شود چون زعفران * ما همه شادى ز رنگ زعفرانى يافتيم
خسروان گر سرورى در پادشاهى مىكنند * ما سرير خسروى در پاسبانى يافتيم
اهل معنى از چه رو انكار صورت كردهاند * زانكه صورت را همه گنج معانى يافتيم
ما اگر پيرانهسر در بندگى افتادهايم * همچو سرو آزادگى در نوجوانى يافتيم
جامهء صوفى بگير و جام صافى ده كه ما * دوستكامى راز جام دوستكانى يافتيم
رفتن دير مغان خواجو بهنگام صبوح * از غوانى و شراب ارغوانى يافتيم
692 [ ما نواى خويش را در بينوائى يافتيم ]
ح
ما نواى خويش را در بينوائى يافتيم * فخر بر شاهان عالم در گدائى يافتيم
ز آشنا بيگانه گشتيم از جهان و جان غريب * در جوار قرب جانان آشنائى يافتيم
سالها بانگ گدائى بر در دلها زديم * لاجرم بر پادشاهان پادشائى يافتيم
اى بسا شب كاندرين امّيد روز آوردهايم * تاكنون از صبح وصلش روشنائى يافتيم
ترك دنيى گير و عقبى زانكه در عين اليقين * زهد و تقوى را خلاف پارسائى يافتيم
چون ازين ظلمتسراى خاكدان بيرون شديم * هر دوعالم روشن از نور خدائى يافتيم
سالكان راه حق را در بيابان فنا * از چهار و پنج و هفت و شش جدائى يافتيم
از جناب بارگاه مالك ملك وجود * هر زمان توقيع قدر كبريائى يافتيم
كفر و دين يكسان شمر خواجو كه در لوح بيان * كافرى را برتر از زهد ريائى يافتيم
693 [ دو جان وقف حريم حرم او كرديم ]
ش
دو جان وقف حريم حرم او كرديم * و اعتماد از دو جهان بر كرم او كرديم
چون خضر دست ز سرچشمهء حيوان شستيم * تا تيمم بغبار قدم او كرديم
آنكه از درد دل خستهدلان آگه نيست * ما دواى دل غمگين بغم او كرديم