محتسب اسب فضيحت بر سر ما گو مران * گر برندى در جهان خر در خلاف افكندهايم
آبروى ساغر از چشم قدحپيماى ماست * گر به بىآبى سپر بر روى آب افكندهايم
ما كه از جام محبّت نيمه مست افتادهايم * كى به هوش آئيم كافيون در شراب افكندهايم
گوشهء دل كردهايم از بهر مىخواران كباب * ليكن از سوز دل آتش در كباب افكندهايم
غم مخور خواجو كه از غم خواب را بينى بخواب * زانكه ما چشم اميد از خورد و خواب افكندهايم
687 [ اشارت كرده بودى تا بيايم ]
س
اشارت كرده بودى تا بيايم * بگو چون بىسر و بىپا بيايم
من شوريدهدل را از ضعيفى * ندانى باز اگر فردا بيايم
گرم رانى بگو تا بازگردم * و گر خوانى بفرما تا بيايم
به هر منزل كه فرمائى بديده * چه جابلقا چه جابلسا بيايم
اگر برفست و گر باران نترسم * اگر با دست و گر سرما بيايم
اگر خواهى كه با تنها نباشم * نه با تنها من تنها بيايم
و گر گوئى بيا تا قعر دريا * ز بهر لؤلؤ لالا بيايم
بدان جائى كه گوهر مىتوان يافت * اگر كوهست و گر دريا بيايم
ايا كوى تو منزلگاه خواجو * چه فرمائى نيايم يا بيايم
688 [ ما ز رخ كار خويش پرده برانداختيم ]
ش
ما ز رخ كار خويش پرده برانداختيم * با رخ دلدار خويش نرد نظر باختيم
مشعلهء بيخودى از جگر افروختيم * و آتش ديوانگى در خرد انداختيم
بر در ايوان دل كوس فنا كوفتيم * بر سر ميدان جان رخش بقا تاختيم
گر سپر انداختيم چون قمر از تاب مهر * تيغ زبان بين چو صبح كز سر صدق آختيم
شمع دل افروختيم عود روان سوختيم * گنج غم اندوختيم با غم دل ساختيم