غسل كرديم به خوندل و از روى نياز * به عبادتگه لطفت به نماز آمدهايم
تا نسيم سمن از گلشن جان بشنيديم * همچو مرغ سحرى نغمهنواز آمدهايم
بيش ازين برگ چمن بود چو بلبل ما را * شاهبازيم كنون كز همه باز آمدهايم
همچو محمود نداريم سر ملكت و تاج * كه گرفتار سر زلف اياز آمدهايم
تا چه صيديم كه در چنگ پلنگ افتاديم * يا چه كبكيم كه در چنگل باز آمدهايم
برگ خواجو اگر از لطف بسازى چه شود * كاندرين راه نه با توشه و ساز آمدهايم
685 [ ما به نظّارهء رويت بجهان آمدهايم ]
ح
ما به نظّارهء رويت بجهان آمدهايم * وز عدم پِى به پيت نعرهزنان آمدهايم
چون دل گمشده را با تو نشان يافتهايم * از پى آن دل پرخون بنشان آمدهايم
گر برآريم فغان از غم دل معذوريم * كز فغان دل غمگين به فغان آمدهايم
زخم شمشير ترا مرهم جان ساختهايم * ليكن از درد دل خسته بجان آمدهايم
قامت از غم چو كمان كرده و دل راست چو تير * در صف عشق تو با تير و كمان آمدهايم
بىتو از دوزخ و فردوس چه جوئيم كه ما * هم ازين ايمن و هم فارغ از آن آمدهايم
چون نداريم سكون بىنظر مغبچگان * ساكن كوى خرابات مغان آمدهايم
اگر آن جان جهان تيغ زند خواجو را * گو بزن زانكه مبرّا ز جهان آمدهايم
686 [ كشتى ما كو كه ما زورق در آب افكندهايم ]
ش
كشتى ما كو كه ما زورق در آب افكندهايم * در خرابات مغان خود را خراب افكندهايم
جام مى را مطلع خورشيد تابان كردهايم * وز حرارت تاب دل در آفتاب افكندهايم
با جوانان بر در ميخانه مست افتادهايم * وز فغان پير مغان را در عذاب افكندهايم
شاهد مىخوارگان گو روى بنماى از نقاب * كاين زمان از روى كار خود نقاب افكندهايم