از خود گذشتهايم و چو خواجو ز كائنات * دل برگرفته و پى دلبر گرفتهايم
680 [ ما قدح كشتى و دل را همچو دريا كردهايم ]
ش
ما قدح كشتى و دل را همچو دريا كردهايم * چون صدف دامن پر از لؤلئى لالا كردهايم
خرقهء صوفى به خون چشم ساغر شستهايم * دين و دنيا در سر جام مصفّا كردهايم
عيب نبود گر ترنج از دست نشناسيم از آن * كز سر ديوانگى عيب زليخا كردهايم
تا سواد خطّ مشكين تو بر مه ديدهايم * سرّ سوداى ترا نقش سويدا كردهايم
وصف گلزار جمالت در گلستان خواندهايم * بلبل شوريده را سرمست و شيدا كردهايم
راستى را تا به بالاى تو مائل گشتهايم * خانهء دل را چو گردون زير و بالا كردهايم
هر شبى از مهر رخسار تو تا هنگام صبح * ديدهء اخترفشان را در ثريّا كردهايم
با شكنج زلف مشكآساى عنبرساى تو * هيچ بوئى مىبرى كامشب چه سودا كردهايم
اشك خواجو دامن دريا از آن گيرد كه ما * از وطن با چشم گريان رو به دريا كردهايم
681 [ چون ما بكفر زلف تو اقرار كردهايم ]
ش
چون ما بكفر زلف تو اقرار كردهايم * تسبيح و خرقه در سر زنّار كردهايم
خلوتنشين كوى خرابات گشتهايم * تا خرقه رهن خانه خمّار كردهايم
شوريدگان حلقهء زنجير عشق را * انكار چون كنيم چو اين كار كردهايم
ما را اگرچه كس به پشيزى نمىخرد * نقد روان فداى خريدار كردهايم
از ما مپرس نكتهء معقول از آنكه ما * پيوسته درس عشق تو تكرار كردهايم
ادرار ما روان ز دل و ديده دادهاند * هردم كه ياد اجرى و ادرار كردهايم
گر خواب ما به نرگس پرخواب بستهاى * ما فتنه را بعهد تو بيدار كردهايم
در راه مهر سايهء ديوار محرمست * زان همچو سايه روى به ديوار كردهايم
خواجو ز يار اگر طلب كام دل كنند * ما كام دل فداى رخ يار كردهايم