تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 315

مساهمون:

ص٣١٥

682 [ به گدائى بسر كوى شما آمده‌ايم ]

ش
به گدائى بسر كوى شما آمده‌ايم * دردمنديم و به امّيد دوا آمده‌ايم نظر مهر ز ما باز مگيريد چو صبح * كه درين ره ز سر صدق و صفا آمده‌ايم ديگران گر ز براى زر و سيم آمده‌اند * ما برين در به تمنّاى شما آمده‌ايم گر برانيد چو بلبل ز گلستان ما را * از چه ناليم چو بىبرگ‌ونوا آمده‌ايم آفتابيم كه از آتش دل در تابيم * يا هلاليم كه انگشت‌نما آمده‌ايم بقفا برنتوان گشتن از آن جان جهان * كز عدم پىبه‌پى او را ز قفا آمده‌ايم گر چو مشك ختنى از خظ حكمش يك موى * سر بتابيم ز مادر به خطا آمده‌ايم نفس را بر سر ميدان رياضت كشتيم * چون درين معركه از بهر غزا آمده‌ايم غرض آنست كه در كيش تو قربان گرديم * ورنه در پيش خدنگ تو چرا آمده‌ايم دل سودازده در خاك رهت مىجوئيم * همچو گيسوى تو زان‌روى دوتا آمده‌ايم اى كه خواجو به هواى تو درين خاك افتاد * نظرى كن كه نه از باد هوا آمده‌ايم

683 [ باز هشيار برون رفته و مست آمده‌ايم ]

س
باز هشيار برون رفته و مست آمده‌ايم * وز مى لعل لبت باده‌پرست آمده‌ايم تا ابد باز نيائيم به هوش از پى آنك * مست جام لبت از عهد الست آمده‌ايم از درت برنتوان خاست ازآن‌روى كه ما * بر سر كوى تو از بهر نشست آمده‌ايم با غم عشق تو تا پنجه درانداخته‌ايم * چون سر زلف سياهت بشكست آمده‌ايم سر ما دار كه سر در قدمت باخته‌ايم * دست ما گير كه در پاى تو پست آمده‌ايم بر سر كوى تو زين‌گونه كه از دست شديم * ظاهر آنست كه آسانت بدست آمده‌ايم عيب سرمستى خواجو نتوان كرد چو ما * باز هشيار برون رفته و مست آمده‌ايم

684 [ ما بدرگاه تو از كوى نياز آمده‌ايم ]

س
ما بدرگاه تو از كوى نياز آمده‌ايم * به هوايت ز ره دورودراز آمده‌ايم قدحى آب كه بر آتش ما افشاند * كه درين باديه با سوز و گداز آمده‌ايم بينوا گِرد عراق ار چه بسى گرديديم * راست از راه سپاهان بحجاز آمده‌ايم