682 [ به گدائى بسر كوى شما آمدهايم ]
ش
به گدائى بسر كوى شما آمدهايم * دردمنديم و به امّيد دوا آمدهايم
نظر مهر ز ما باز مگيريد چو صبح * كه درين ره ز سر صدق و صفا آمدهايم
ديگران گر ز براى زر و سيم آمدهاند * ما برين در به تمنّاى شما آمدهايم
گر برانيد چو بلبل ز گلستان ما را * از چه ناليم چو بىبرگونوا آمدهايم
آفتابيم كه از آتش دل در تابيم * يا هلاليم كه انگشتنما آمدهايم
بقفا برنتوان گشتن از آن جان جهان * كز عدم پىبهپى او را ز قفا آمدهايم
گر چو مشك ختنى از خظ حكمش يك موى * سر بتابيم ز مادر به خطا آمدهايم
نفس را بر سر ميدان رياضت كشتيم * چون درين معركه از بهر غزا آمدهايم
غرض آنست كه در كيش تو قربان گرديم * ورنه در پيش خدنگ تو چرا آمدهايم
دل سودازده در خاك رهت مىجوئيم * همچو گيسوى تو زانروى دوتا آمدهايم
اى كه خواجو به هواى تو درين خاك افتاد * نظرى كن كه نه از باد هوا آمدهايم
683 [ باز هشيار برون رفته و مست آمدهايم ]
س
باز هشيار برون رفته و مست آمدهايم * وز مى لعل لبت بادهپرست آمدهايم
تا ابد باز نيائيم به هوش از پى آنك * مست جام لبت از عهد الست آمدهايم
از درت برنتوان خاست ازآنروى كه ما * بر سر كوى تو از بهر نشست آمدهايم
با غم عشق تو تا پنجه درانداختهايم * چون سر زلف سياهت بشكست آمدهايم
سر ما دار كه سر در قدمت باختهايم * دست ما گير كه در پاى تو پست آمدهايم
بر سر كوى تو زينگونه كه از دست شديم * ظاهر آنست كه آسانت بدست آمدهايم
عيب سرمستى خواجو نتوان كرد چو ما * باز هشيار برون رفته و مست آمدهايم
684 [ ما بدرگاه تو از كوى نياز آمدهايم ]
س
ما بدرگاه تو از كوى نياز آمدهايم * به هوايت ز ره دورودراز آمدهايم
قدحى آب كه بر آتش ما افشاند * كه درين باديه با سوز و گداز آمدهايم
بينوا گِرد عراق ار چه بسى گرديديم * راست از راه سپاهان بحجاز آمدهايم