تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣
گر كنى قصد دل خستهء ياران سهلست * ترك يارى مكن اى يار كه ما يار توايم تو بغم خوردن ما شادى و از دشمن دوست * هيچ‌كس را غم ما نيست كه غمخوار توايم آخر اى گلبن نورسته بستان جمال * پرده بگشاى كه ما بلبل گلزار توايم تا ابد دست طلب باز نداريم از تو * زانكه از عهد ازل باز طلبكار توايم بده اى لعبت ساقى قدحى باده كه ما * مست آن نرگس مخمور دلازار توايم آب بر آتش خواجو زن و ما را مگذار * بر سر خاك به خوارى كه هوادار توايم

678 [ با لعل او ز جوهر جان درگذشته‌ايم ]

ش
با لعل او ز جوهر جان درگذشته‌ايم * با قامتش ز سرو روان درگذشته‌ايم پيرانه‌سر بعشق جوانان شديم فاش * وز عقل پير و بخت جوان درگذشته‌ايم از ما مجوى شرح غم عشق را بيان * زيرا كه ما ز شرح و بيان درگذشته‌ايم چون موى گشته‌ايم و ليكن گمان مبر * كز شاهدان موى ميان درگذشته‌ايم در آتشيم بر لب آب روان و ليك * از تاب تشنگى ز روان درگذشته‌ايم از ما نشان مجوى و مبر نام ما كه ما * از بيخودى ز نام و نشان درگذشته‌ايم تا در هواى كوى تو پرواز كرده‌ايم * چون نسر طائر از طيران درگذشته‌ايم بر هر زمين كه بىتو زمانى نشسته‌ايم * صد باره از زمين و زمان درگذشته‌ايم خواجو اگر چنان كه جهانيست از علوّ * زو درگذر كه ما ز جهان درگذشته‌ايم

679 [ ما حاصل از جهان غم دلبر گرفته‌ايم ]

ح
ما حاصل از جهان غم دلبر گرفته‌ايم * وز جان بجان دوست كه دل برگرفته‌ايم زين در گرفته‌ايم به پروانه سوز عشق * چون شمع آتش دل ازين درگرفته‌ايم با طلعتت ز چشمهء خور دست شسته‌ايم * با پيكر تو ترك دو پيكر گرفته‌ايم بر ما مگير اگر ز پراكندگى شبى * آن زلف مشكبار معنبر گرفته‌ايم تا همچو شمع از سرسر درگذشته‌ايم * هر لحظه سوز عشق تو از سر گرفته‌ايم بىروى و قامت و لب جان‌بخش دلكشت * ترك بهشت و طوبى و كوثر گرفته‌ايم چون دل اگرچه پيش تو قلب و شكسته‌ايم * از رخ درست گوى تو در زر گرفته‌ايم هشيار كى شويم كه از ساقى الست * بر ياد چشم مست تو ساغر گرفته‌ايم
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 313 | محمود بن على خواجوى كرمانى / حميد مظهرى