تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
اينست كه مجنون را ديوانه نهد عاقل * ور نى من مجنونش ديوانه نمىبينم تخفيف كن از دورم ساقى دو سه پيمانه * كز غايت سرمستى پيمانه نمىبينم به فروش به مى خواجو خود را كه درين معنى * جز پير مغان كس را فرزانه نمىبينم

671 [ خرَّم آن روز كه از خطّهء كرمان بروم ]

ح
خرَّم آن روز كه از خطّهء كرمان بروم * دل‌وجان داده ز دست از پى جانان بروم با چنين درد ندانم كه چه درمان سازم * مگر اين كز پى آن مايهء درمان بروم من كه در مصر چو يعقوب عزيزم دارند * چه نشينم ز پى يوسف كنعان بروم بعد ازين قافله در راه بكشتى گذرد * چو من دل‌شده با ديدهء گريان بروم گرچه از ظلمت هجران نبرم جان به كنار * چون سكندر ز پى چشمهء حيوان بروم تا نگويند كه چون سوسن ازو آزادم * همچو باد از پى آن سرو خرامان بروم چون سرم رفت و به سامان نرسيدم بىدوست * شايد اندر عقبش بىسروسامان بروم اگرش دور مخالف بعراق اندازد * من به پهلو ز پيش تا به سپاهان بروم همچو خواجو گرم از گنج نصيبى ندهند * رخت بربندم و زين منزل ويران بروم

672 [ من بيدل نگر از صحبت جانان محروم ]

ش
من بيدل نگر از صحبت جانان محروم * تنم از درد بجان آمده و ز جان محروم خضر سيراب و من تشنه‌جگر در ظلمات * چون سكندر ز لب چشمهء حيوان محروم آن نگينى كه به دو بود ممالك بر پاى * در كف ديو فتادست و سليمان محروم اى طبيب دل مجروح روا مىدارى * جان من خون شده از رنج و ز درمان محروم خاشه‌چينان زمين روب سراپردهء انس * همه در بندگى و بنده ازين‌سان محروم همچو پروانه نگر مرغ دل ريش مرا * بال‌وپر سوخته وز شمع شبستان محروم اى مقيمان سر كوى سلاطين آخر * بنده تا كى بود از حضرت سلطان محروم رحمت آريد بر آن مرغ سحرخوان چمن * كو بماند ز گل و طرف گلستان محروم عيب خواجو نتوان كرد اگرش جان عزيز * همچو يعقوب شد از يوسف كنعان محروم