اينست كه مجنون را ديوانه نهد عاقل * ور نى من مجنونش ديوانه نمىبينم
تخفيف كن از دورم ساقى دو سه پيمانه * كز غايت سرمستى پيمانه نمىبينم
به فروش به مى خواجو خود را كه درين معنى * جز پير مغان كس را فرزانه نمىبينم
671 [ خرَّم آن روز كه از خطّهء كرمان بروم ]
ح
خرَّم آن روز كه از خطّهء كرمان بروم * دلوجان داده ز دست از پى جانان بروم
با چنين درد ندانم كه چه درمان سازم * مگر اين كز پى آن مايهء درمان بروم
من كه در مصر چو يعقوب عزيزم دارند * چه نشينم ز پى يوسف كنعان بروم
بعد ازين قافله در راه بكشتى گذرد * چو من دلشده با ديدهء گريان بروم
گرچه از ظلمت هجران نبرم جان به كنار * چون سكندر ز پى چشمهء حيوان بروم
تا نگويند كه چون سوسن ازو آزادم * همچو باد از پى آن سرو خرامان بروم
چون سرم رفت و به سامان نرسيدم بىدوست * شايد اندر عقبش بىسروسامان بروم
اگرش دور مخالف بعراق اندازد * من به پهلو ز پيش تا به سپاهان بروم
همچو خواجو گرم از گنج نصيبى ندهند * رخت بربندم و زين منزل ويران بروم
672 [ من بيدل نگر از صحبت جانان محروم ]
ش
من بيدل نگر از صحبت جانان محروم * تنم از درد بجان آمده و ز جان محروم
خضر سيراب و من تشنهجگر در ظلمات * چون سكندر ز لب چشمهء حيوان محروم
آن نگينى كه به دو بود ممالك بر پاى * در كف ديو فتادست و سليمان محروم
اى طبيب دل مجروح روا مىدارى * جان من خون شده از رنج و ز درمان محروم
خاشهچينان زمين روب سراپردهء انس * همه در بندگى و بنده ازينسان محروم
همچو پروانه نگر مرغ دل ريش مرا * بالوپر سوخته وز شمع شبستان محروم
اى مقيمان سر كوى سلاطين آخر * بنده تا كى بود از حضرت سلطان محروم
رحمت آريد بر آن مرغ سحرخوان چمن * كو بماند ز گل و طرف گلستان محروم
عيب خواجو نتوان كرد اگرش جان عزيز * همچو يعقوب شد از يوسف كنعان محروم