تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
اگر خيال تو آيد بپرسشم روزى * بجز خيال نيابد نشانى از بدنم نهاده‌ام سر پرشور دائما بر كف * بدان اميد كه در پاى مركبت فكنم چو شمع مجلس اگر دم برآرم از سر سوز * برآرد آتش عشقت زبانه از دهنم اگر چو زلف كژت برشكستم از خواجو * گمان مبر كه توانم كه از تو برشكنم

667 [ نيست بىروى تو ميل گل و برگ سمنم ]

س
نيست بىروى تو ميل گل و برگ سمنم * تا شدم بنده‌ات آزاد ز سرو چمنم من كه در صبح ازل نوبت مهرت زده‌ام * تا ابد دم ز وفاى تو زنم گر نزنم جان من جرعهء عشق تو نريزد بر خاك * مگر آن روز كه در خاك بريزد بدنم گر مرا با تو به زندان ابد حبس كنند * طرّه‌ات گيرم و زنجير بهم درشكنم بار سر چند كشم بىسر زلفت بر دوش * وقت آنست كه در پاى عزيزت فكنم چون سر از خوابگه خاك برآرم در حشر * بچكد خون جگر گر بفشارى كفنم آخر اى قبله صاحب‌نظران رخ بنماى * تا رخ از قبله بگردانم و سوى تو كنم بر تنم يك سر مو نيست كه دربند تو نيست * گرچه كس باز نداند سر موئى ز تنم پيرهن پاره كنم تا تو ببينى از مهر * تن چون تار قصب تافته در پيرهنم به سكه مىگريم و بر خويشتنم رحمت نيست * گريه مىآيد ازين واسطه بر خويشتنم چون كنم وصف شكرخندهء شورانگيزت * از حلاوت برود آب نبات از سخنم چون حديث از لب ميگون تو گويد خواجو * همچو ساغر شود از باده لبالب دهنم

668 [ مدام آن نرگس سرمست را در خواب مىبينم ]

ش
مدام آن نرگس سرمست را در خواب مىبينم * عجب مستيست كش پيوسته در محراب مىبينيم اگر خطّ سيه‌كارش غبارى دارد از عنبر * چرا آن زلف عنبربيز را در تاب مىبينم اگرچه واضع خطّست ابن مقلهء چشمم * و ليكن پيش ياقوتت ز شرمش آب مىبينم