تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
خواجو اگر ندانى اسرار اين معانى * از شهر بىزبانان معلوم كن زبانم

663 [ من آن مرغ همايونم كه باز چتر سلطانم ]

ح
من آن مرغ همايونم كه باز چتر سلطانم * من آن نوباوهء قدسم كه نزل باغ رضوانم چو جام بيخودى نوشم جهان را جرعه‌دان سازم * چو در ميدان عشق آيم فرس بر آسمان رانم چراغ روز بنشيند شب ار چون شمع برخيزم * ز مهرم آستين پوشد مه ار دامن برافشانم ز معنى نيستم خالى به هر صورت كه مىبينم * به صورت نيستم مايل به هر معنى كه مىدانم اگر پنهان بود پيدا من آن پيداى پنهانم * و گر نادان بود دانا من آن داناى نادانم هماى گلشن قدسم نه صيد دانه و دامم * تذرو باغ فردوسم نه مرغ اين گلستانم چه در گلخن فرود آيم كه در گلشن بود جايم * درين بوم از چه رو پايم كه باز دست سلطانم من آن هشيار سرمستم كه نبود بىقدح دستم * نگويم نيستم هستم بلى هم اين و هم آنم سراندازى سرافرازم تهىدستى جهان‌بازم * سبكسارى گران‌سيرم سبك‌روحى گران‌جانم سپهر مهر را ما هم جهان عشق را شاهم * بتان را آستين بوسم مغان را آفرين خوانم اگر ديو سليمانم ز خاتم نيستم خالى * ولى مهر پرىرويان بود مهر سليمانم چو خضرم زنده‌دل زيرا كه عشقست آب حيوانم * چو نوحم نوحه‌گر زان‌رو كه در چشمست طوفانم به هر دردى كه درمانم همان دردم دوا باشد * كه هم درمان من دردست و هم دردست درمانم منم هم چشم و هم طوفان كه طوفانست در چشمم * منم هم جان و هم جانان كه جانانست در جانم برو از كفر و دين بگذر مرا از كفر دين مشمر * كه هم ايمان من كفرست و هم كفرست ايمانم كه مىگويد كه از جمعى پريشان مىشود خواجو * مرا جمعيّت آن وقتست كز جمعى پريشانم

664 [ من همان به كه بسوزم ز غم و دم نزنم ]

س
من همان به كه بسوزم ز غم و دم نزنم * ورنه از دود دل آتش بجهان درفكنم همچو شمع ار سخن سوز دل آرم به زبان * در نفس شعله زند آتش عشق از دهنم مرد و زن بر سر اگر تيغ زنندم سهلست * من چو مردم چه غم از سرزنش مرد و زنم هرك را جان بود از تيغ بگرداند روى * وانكه جان مىدهد از حسرت تيغ تو منم تن من گرچه شد از شوق ميانت موئى * نيست بىشور سر زلف تو موئى ز تنم اثرى بيش نماند از من و چون بازآئى * اين خيالست كه بينى اثرى از بدنم