تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥

661 [ من بار هجر مىكشم و ناقه محملم ]

س
من بار هجر مىكشم و ناقه محملم * برگير ساربان نفسى بارى از دلم طوفان آب ديده گر ازين صفت رود * زين پس مگر سفينه رساند به منزلم با درد خود مرا بگذاريد و بگذريد * كاين دم نماند طاقت قطع منازلم گفتم قدم برون نهم از آستان دوست * از آب ديده پاى فرورفت در گلم هرجا كه مىنشينم و هرجا كه مىروم * نقشش نمىرود نفسى از مقابلم گر ديگرى بضربت خنجر شود قتيل * من كشتهء دو ساعد سيمين قاتلم آن دم كه خاك گردم و خاكم شود غبار * از بحر عشق باد نيارد به ساحلم هرچند عمر در سر تحصيل كرده‌ام * بىحاصليست در غم عشق تو حاصلم خواجو برو كه قافله كوس رحيل زد * اى دوستان چه چاره چو من در سلاسلم

662 [ آيد ز نى حديثى هردم به گوش جانم ]

س
آيد ز نى حديثى هردم به گوش جانم * كآخر بيا و بشنو دستان و داستانم من آن نيم كه ديدى و آوازه‌ام شنيدى * در من به چشم معنى بنگر كه من نه آنم گر گوش هوش دارى بشنو كه بازگويم * رمزى چنان كه دانى رازى چنان كه دانم من بلبل فصيحم من همدم مسيحم * من پرده‌سوز انسم من پرده‌ساز جانم من بادپاى روحم من بادبان نوحم * من رازدار غيبم من راوى روانم گاه ترانه گفتن عقلست دستيارم * در شرح عشق دادن روحست ترجمانم عيسى روان فزايد چون من نفس برآرم * داود مست گردد چون من زبورخوانم در گوش هوش پيچد آواز دل‌نوازم * وز پردهء دل آيد دستان دلستانم بىفكر ذكر گويم بىلهجه نغمه آرم * بىحرف صوت سازم بىلب حديث رانم پيوسته در خروشم زيرا كه زخم دارم * همواره زار و زردم زان‌رو كه ناتوانم اكنون كه صوفىآسا تجريد خرقه كردم * بنگر چو بت‌پرستان زنّار بر ميانم ببريده‌اند پايم در ره زدن و ليكن * با اين بريده پائى با باد هم‌عنانم معذورم ار بنالم زيرا كه مىزنندم * ليكن چه چاره سازم كز خويش در فغانم وقتى كه طفل بودم هم خرقه بود خضرم * اكنون كه پير گشتم همدست كودكانم
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 305 | محمود بن على خواجوى كرمانى / حميد مظهرى