تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦

642 [ گر مىكشندم ور مىكشندم ]

ح
گر مىكشندم ور مىكشندم * گردن نهادم چون پايبندم گفتم ز قيدش يابم رهائى * ليكن چو آهو سر در كمندم سرو بلندم وقتى درآيد * كز در درآيد بخت بلندم بر چشم پرخون چون ابر گريم * بر دور گردون چون برق خندم پند لبيبان كى كار بندم * زيرا كه سودى نبود ز پندم جور تو سهلست ار مىپسندى * ليكن ز دشمن نايد پسندم گر خون برآنى كز من برانى * از زخم تيغت نبود گزندم صورت نبندم مثل تو در چين * زيرا كه مثلت صورت نبندم گفتى كه خواجو در درد ميرد * آرى چه درمان چون دردمندم

643 [ وقتست كز وراى سراپردهء عدم ]

ح
وقتست كز وراى سراپردهء عدم * سلطان گل به ساحت بستان زند علم دريا فكنده ذيل بغلتاق فستقى * هردم عروس غنچه برون آيد از حرم از كلك نقشبند قضا در تحيّرم * كز سبزه بر صحيفهء بستان زند رقم آثار صنع بين كه بتأثير ناميه * هردم لطيفه‌ئى بوجود آيد از عدم صحن چمن ز زمزمهء بلبل سحر * گردد پر از ترنّم زير و نواى بم از آب چشمه تيره شود چشمهء حيات * وز صحن باغ رشگ برد گلشن ارم جعد بنفشه بين ز نسيم سحرگهى * همچون شكنج طرّه خوبان گرفته خم گر در چمن به خنده درآيد گل در روى * باور مكن كه او به دو روئيست متّهم نرگس چو شوخ‌ديدگى از سر نمىنهد * نازك دلست غنچه از آن مىشود دژم بيچاره لاله هست دلش در ميان خون * گوئى ز دست باد صبا مىبرد ستم بر سر و سوسن از چه زبان مىكند دراز * آزاده راز طعن زبان‌آوران چه غم خواجو چو سرو تا نكنى پيشه راستى * نتوان نهاد در ره آزادگى قدم بخرام سوى باغ كه چون لعل دلبران * عيسى دمست نكهت انفاس صبحدم و اطراف بوستان شده از سبزه و بهار * همچون بساط مجلس فرمانده عجم