635 [ رند و دردىكش و مستم چه توان كرد چو هستم ]
ح
رند و دردىكش و مستم چه توان كرد چو هستم * بر من اى اهل نظر عيب مگيريد كه مستم
هر شبم چشم تو در خواب نمايند كه گويند * نيست از باده شكيبم چكنم بادهپرستم
ترك سر گفتم و از پاى تو سر بر نگرفتم * در تو پيوستم و از هر دوجهان مهر گسستم
دست شستم ز دل و ديده خونبار و ليكن * نقش رخسار تو از لوح دل و ديده نشستم
گفتى از چشم خوش دلكش من نيستى آگه * به دو چشمت كه ز خود نيستم آگاه كه هستم
تا دل اندر گره زلف پريشان تو بستم * دست بنهاده ز غم بر دلوجان بر كف دستم
تا قيامت تو مپندار كه هشيار توان شد * زين صفت مست مى عشق تو كز جام الستم
چشم ميگون ترا ديدم و سرمست فتادم * گره زلف تو بگشادم و زنّار ببستم
تو اگر مهر گسستى و شكستى دل خواجو * به درستى كه من آن عهد كه بستم نشكستم
636 [ روزگارى روى در روى نگارى داشتم ]
ش
روزگارى روى در روى نگارى داشتم * راستى را با رخش خوش روزگارى داشتم
همچو بلبل مىخروشيدم بفصل نوبهار * زانكه در بستان عشرت نوبهارى داشتم
خوف غرقابم نبود و بيم موج از بهر آنك * كز ميان قلزم محنت كنارى داشتم
از كمينسازان كسى نگشود بر قلبم كمان * چون بميدان زان صفت چابكسوارى داشتم
گر غمم خون جگر مىخورد هيچم غم نبود * از براى آنكه چون او غمگسارى داشتم
در نفس چون بادم از خاطر برون بردى غبار * گر بديدى كز گذار او غبارى داشتم
داشتم يارى كه يك ساعت ز من غيبت نداشت * گرچه هر ساعت نشيمن در ديارى داشتم
چرخ بدمهرش كنون كز من به دستان در ربود * گوئيا در خواب مىبينم كه يارى داشتم
همچو خواجو با بد و نيك كسم كارى نبود * ليك با او داشتم گر زانكه كارى داشتم
637 [ صبحدم دل را مقيم خلوت جان يافتم ]
ش
صبحدم دل را مقيم خلوت جان يافتم * از نسيم صبح بوى زلف جانان يافتم
چون به مهمانخانهء قدسم سماع انس بود * آسمان را سبزهاى بر گوشهء خوان يافتم
باغ جنّت را كه طوبى زو گياهى بيش نيست * شاخ برگى بر كنار طاق ايوان يافتم