تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣

635 [ رند و دردىكش و مستم چه توان كرد چو هستم ]

ح
رند و دردىكش و مستم چه توان كرد چو هستم * بر من اى اهل نظر عيب مگيريد كه مستم هر شبم چشم تو در خواب نمايند كه گويند * نيست از باده شكيبم چكنم باده‌پرستم ترك سر گفتم و از پاى تو سر بر نگرفتم * در تو پيوستم و از هر دوجهان مهر گسستم دست شستم ز دل و ديده خونبار و ليكن * نقش رخسار تو از لوح دل و ديده نشستم گفتى از چشم خوش دلكش من نيستى آگه * به دو چشمت كه ز خود نيستم آگاه كه هستم تا دل اندر گره زلف پريشان تو بستم * دست بنهاده ز غم بر دل‌وجان بر كف دستم تا قيامت تو مپندار كه هشيار توان شد * زين صفت مست مى عشق تو كز جام الستم چشم ميگون ترا ديدم و سرمست فتادم * گره زلف تو بگشادم و زنّار ببستم تو اگر مهر گسستى و شكستى دل خواجو * به درستى كه من آن عهد كه بستم نشكستم

636 [ روزگارى روى در روى نگارى داشتم ]

ش
روزگارى روى در روى نگارى داشتم * راستى را با رخش خوش روزگارى داشتم همچو بلبل مىخروشيدم بفصل نوبهار * زانكه در بستان عشرت نوبهارى داشتم خوف غرقابم نبود و بيم موج از بهر آنك * كز ميان قلزم محنت كنارى داشتم از كمين‌سازان كسى نگشود بر قلبم كمان * چون بميدان زان صفت چابك‌سوارى داشتم گر غمم خون جگر مىخورد هيچم غم نبود * از براى آنكه چون او غم‌گسارى داشتم در نفس چون بادم از خاطر برون بردى غبار * گر بديدى كز گذار او غبارى داشتم داشتم يارى كه يك ساعت ز من غيبت نداشت * گرچه هر ساعت نشيمن در ديارى داشتم چرخ بدمهرش كنون كز من به دستان در ربود * گوئيا در خواب مىبينم كه يارى داشتم همچو خواجو با بد و نيك كسم كارى نبود * ليك با او داشتم گر زانكه كارى داشتم

637 [ صبحدم دل را مقيم خلوت جان يافتم ]

ش
صبحدم دل را مقيم خلوت جان يافتم * از نسيم صبح بوى زلف جانان يافتم چون به مهمان‌خانهء قدسم سماع انس بود * آسمان را سبزه‌اى بر گوشهء خوان يافتم باغ جنّت را كه طوبى زو گياهى بيش نيست * شاخ برگى بر كنار طاق ايوان يافتم