كنون كز پاى مىافتم ز مدهوشى و سرمستى * بجز ساغر كجا گيرد كسى از همدمان دستم
اگر مستان مجلس را رعايت مىكنى ساقى * ازين پس بادهء صافى به صوفى ده كه من مستم
منه پيمانه را از دست اگر با مى سرى دارى * كه من يكباره پيمان را گرفتم جام و بشكستم
مريز آب رخم چون من به مى آب ورع بردم * ز من مگسل كه از مستى ز خود پيوند بگسستم
اگر من دلق ازرق را به مى شستم عجب نبود * كه دست از دنيى و عقبى به خوناب قدح شستم
چه فرمائى كه از هستى طمع بركن كه بركندم * چرا گوئى كه تا هستى بغم بنشين كه بنشستم
اسير خويشتن بودم كه صيد كس نمىگشتم * چو در قيد تو افتادم ز بند خويشتن رستم
مبر آبم اگر گشتم چو ماهى صيد اين دريا * كه صد چون من به دام آرد كسى كو مىكشد شستم
خيال ابرويت پيوسته در گوش دلم گويد * كزان چون ماه نو گشتم كه در خورشيد پيوستم
چو باد از پيش من مگذر و گر جان خواهى از خواجو * اشارت كن كه هم دردم بدست باد بفرستم
632 [ من از آن لحظه كه در چشم تو ديدم مستم ]
ش
من از آن لحظه كه در چشم تو ديدم مستم * كارم از دست برون رفت كه گيرد دستم
ديشب آن دل كه به زنجير نگه نتوان داشت * بى خود آوردم و در حلقهء زلفت بستم
اين خياليست كه در گرد سمند تو رسم * زانكه چون خاك به زير سم اسبت پستم
هركه با زلف گرهگير تو پيوندى ساخت * ببريدم ز همه خلق و درو پيوستم
من نه امروز به دام تو درافتادم و بس * كه گرفتار غم عشق توام تا هستم
تا برفتى نتوانم كه شبى تا دم صبح * از دل و ديده درودت ز قفا نفرستم
بيش ازينم هدف تير ملامت مكنيد * كه برون رفت عنان از كف و تير از شستم