تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 290

مساهمون:

ص٢٩٠
جان خواجو اگر بوقت صبوح * همچو ساغر برآيد از غم خم مى خامش به خاك برريزيد * تا دگر زنده گردد از دم خم

629 [ اى تنم كرده ز غم موئى و در مو زده خم ]

ش
اى تنم كرده ز غم موئى و در مو زده خم * وى دلم يك سر مو وز سر موئى شده كم گر دلم باك ندارد ز غم عشق چه باك * ور غمم دست ندارد ز دل خسته چه غم هم دل گرم گرم نيست درين ره همدل * هم دم مرد گرم نيست درين غم همدم پيش چشمم ز حيا آب شود چشمهء نيل * وانگه از نيل سرشكم برود آب بقم اى به صد وجه رخ خوب تو وجهى ز بهشت * وى به صد باب سر كوى تو بابى ز ارم چون كنم وصف جمالت كه دو رويست ورق * چون دهم شرح غمت چون دو زبانست قلم من به غوغاى رقيب از سر كويت نروم * زانكه بىخون حرامى نبود وصل حرم از تو چون صبر كنم زانكه نگردد ممكن * صبر درويش ز الطاف خداوند كرم خيز خواجو كه چو پرگار بسر بايد گشت * هركه در دايرهء عشق نهادست قدم

630 [ چو چشم مست تو مىپرستم ]

ح
چو چشم مست تو مىپرستم * چو دُرج لعل تو نيست هستم بيار ساقى شراب باقى * كه همچو چشم تو نيمه مستم نه خرقه‌پوشم كه باده‌نوشم * نه خودپرستم كه مىپرستم چو مىچشيدم ز خود برفتم * چو مست گشتم ز خود برستم ز دست رفتم مرو به دستان * ز پا فتادم بگير دستم منم گدايت مطيع رايت * و گر تو گوئى كه نيست هستم مگو كه خواجو چه عهد بستى * بگو كه عهد تو كى شكستم

631 [ ز لعلم ساغرى درده كه چون چشم تو سرمستم ]

ش
ز لعلم ساغرى درده كه چون چشم تو سرمستم * و گر گويم كه چون زلفت پريشان نيستم هستم