تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 292

مساهمون:

ص٢٩٢
گر كنم جامه به خونابه نمازى چه عجب * كه ز جان دست به خون‌دل ساغر شستم باز خواجو كه مرا كوفته خاطر مىداشت * برگرفتم ز دل سوخته و وارستم

633 [ امروز كه من عاشق و ديوانه و مستم ]

س
امروز كه من عاشق و ديوانه و مستم * كس نيست كه گيرد به شرابى دو سه دستم اى لعبت ساقى بده آن بادهء باقى * تا باده‌پرستى كنم و خود نپرستم با خود چو دمى خوش ننشستم به همه عمر * برخاستم از بند خود و خوش بنشستم گر بيدل و دينم چه بود چاره چو اينم * ور عاشق و مستم چه توان كرد چو هستم مىبرد دلم نرگس مخمورش و مىگفت * كاى همنفسان عيب مگيريد كه مستم رفتى و مرا بر سر آتش بنشاندى * بازآى كه از دست تو بر خاك نشستم چون حلقهء گيسوى تو از هم بگشودم * از كفر سر زلف تو زنّار ببستم در چنبر گردون ز دمى چنگ بلاغت * با اين همه از چنبر زلف تو نجستم تا در عقب پير خرابات نرفتم * از دردسر و محنت خواجو بنرستم

634 [ تخفيف كن از دور من اين باده كه مستم ]

س
تخفيف كن از دور من اين باده كه مستم * وز غايت مستى خبرم نيست كه هستم بر بوى سر زلف تو چون عود بر آتش * مىسوزم و مىسازم و با دست بدستم در حال كه من دانهء خال تو بديدم * در دام تو افتادم و از جمله برستم ديشب دل ديوانهء بگسسته عنان را * زنجيركشان بردم و در زلف تو بستم با چشم تو گفتم كه مكن عربده‌جوئى * گفت از نظرم دور شو اين لحظه كه مستم زان روز كه رخسار چو خورشيد تو ديدم * چون سنبل هندوى تو خورشيدپرستم آهنگ سفر كردى و برخاست قيامت * آن لحظه كه بىقامت خوبت بنشستم شايد كه ز من خلق جهان دست بشويند * گر در غمت از هر دوجهان دست نشستم هرچند شكستى دل خواجو به درستى * كان عهد كه با زلف تو بستم نشكستم