گر كنم جامه به خونابه نمازى چه عجب * كه ز جان دست به خوندل ساغر شستم
باز خواجو كه مرا كوفته خاطر مىداشت * برگرفتم ز دل سوخته و وارستم
633 [ امروز كه من عاشق و ديوانه و مستم ]
س
امروز كه من عاشق و ديوانه و مستم * كس نيست كه گيرد به شرابى دو سه دستم
اى لعبت ساقى بده آن بادهء باقى * تا بادهپرستى كنم و خود نپرستم
با خود چو دمى خوش ننشستم به همه عمر * برخاستم از بند خود و خوش بنشستم
گر بيدل و دينم چه بود چاره چو اينم * ور عاشق و مستم چه توان كرد چو هستم
مىبرد دلم نرگس مخمورش و مىگفت * كاى همنفسان عيب مگيريد كه مستم
رفتى و مرا بر سر آتش بنشاندى * بازآى كه از دست تو بر خاك نشستم
چون حلقهء گيسوى تو از هم بگشودم * از كفر سر زلف تو زنّار ببستم
در چنبر گردون ز دمى چنگ بلاغت * با اين همه از چنبر زلف تو نجستم
تا در عقب پير خرابات نرفتم * از دردسر و محنت خواجو بنرستم
634 [ تخفيف كن از دور من اين باده كه مستم ]
س
تخفيف كن از دور من اين باده كه مستم * وز غايت مستى خبرم نيست كه هستم
بر بوى سر زلف تو چون عود بر آتش * مىسوزم و مىسازم و با دست بدستم
در حال كه من دانهء خال تو بديدم * در دام تو افتادم و از جمله برستم
ديشب دل ديوانهء بگسسته عنان را * زنجيركشان بردم و در زلف تو بستم
با چشم تو گفتم كه مكن عربدهجوئى * گفت از نظرم دور شو اين لحظه كه مستم
زان روز كه رخسار چو خورشيد تو ديدم * چون سنبل هندوى تو خورشيدپرستم
آهنگ سفر كردى و برخاست قيامت * آن لحظه كه بىقامت خوبت بنشستم
شايد كه ز من خلق جهان دست بشويند * گر در غمت از هر دوجهان دست نشستم
هرچند شكستى دل خواجو به درستى * كان عهد كه با زلف تو بستم نشكستم