به تحفه كهن زنگى مست را * به اردوى خاقان فرستادهام
عصا پارهاى از كف عاصئى * بموسى عمران فرستادهام
غبارى فرورفته از آستان * بايوان كيوان فرستادهام
ز سرچشمهء پارگين قطرهاى * سوى آب حيوان فرستادهام
كهن خرقهء مفلسى ژندهپوش * بتشريف سلطان فرستادهام
سخنهاى خواجو ز ديوانگى * يكايك بديوان فرستادهام
623 [ گر نگويم دوستى از دوستانت بودهام ]
ش
گر نگويم دوستى از دوستانت بودهام * سالها آخر نه مرغ بوستانت بودهام
گرچه فارغ بودهام چون نسر طاير ز آشيان * تا نپندارى كه دور از آشيانت بودهام
هركجا محمل بعزم ره برون آوردهئى * چون جرس دستانسراى كاروانت بودهام
گر تو پاس خاطرم دارى و گرنه حاكمى * زان تصوّر كن كه هر شب پاسبانت بودهام
گرچه از رويت چو گيسو بر كنار افتادهام * چون كمر پيوسته دربند ميانت بودهام
كشتهء تيغ جهانافروز مهرت گشتهام * تشنهء آب جگرتاب سنانت بودهام
از گذار من چرا بر خاطرت باشد غبار * كز هوادارى غبار آستانت بودهام
گر شكرخائى كنم بر ياد لعلت دور نيست * زانكه عمرى طوطى شكّرستانت بودهام
همچو خواجو اى ، بسا شبها كه از شوريدگى * دستهبند سنبل عنبرفشانت بودهام
624 [ هيچ مىدانى كه ديشب در غمش چون بودهام ]
س
هيچ مىدانى كه ديشب در غمش چون بودهام * مرغ و ماهى خفته و من تا سحر نغنودهام
به سكه آتش در جهان افكندهام از سوز عشق * آسمانى در هوا از دود دل افزودهام
پرده از خون جگر بر روى دفتر بستهام * چشمهء خونابه از چشم قلم بگشودهام
كاسهء چشم از شراب راوقى پر كردهام * دامن جان را به خون چشم جام آلودهام
آستين بر كائنات افشاندهام از بيخودى * زعفران چهره در صحن سرايش سودهام
دل بباد از بهر آن دادم كه دارد بوى دوست * گرچه دور از دوستان باد هوا پيمودهام
چشم بد گفتم كه يا رب دور باد از طلعتش * ليك چون روشن بديدم چشم بد من بودهام
ز آتش دل به سكه دوش آب از دو چشم خونفشان * در هواى شكّر حلوا گرش پالودهام