تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 287

مساهمون:

ص٢٨٧
به تحفه كهن زنگى مست را * به اردوى خاقان فرستاده‌ام عصا پاره‌اى از كف عاصئى * بموسى عمران فرستاده‌ام غبارى فرورفته از آستان * بايوان كيوان فرستاده‌ام ز سرچشمهء پارگين قطره‌اى * سوى آب حيوان فرستاده‌ام كهن خرقهء مفلسى ژنده‌پوش * بتشريف سلطان فرستاده‌ام سخنهاى خواجو ز ديوانگى * يكايك بديوان فرستاده‌ام

623 [ گر نگويم دوستى از دوستانت بوده‌ام ]

ش
گر نگويم دوستى از دوستانت بوده‌ام * سالها آخر نه مرغ بوستانت بوده‌ام گرچه فارغ بوده‌ام چون نسر طاير ز آشيان * تا نپندارى كه دور از آشيانت بوده‌ام هركجا محمل بعزم ره برون آورده‌ئى * چون جرس دستان‌سراى كاروانت بوده‌ام گر تو پاس خاطرم دارى و گرنه حاكمى * زان تصوّر كن كه هر شب پاسبانت بوده‌ام گرچه از رويت چو گيسو بر كنار افتاده‌ام * چون كمر پيوسته دربند ميانت بوده‌ام كشتهء تيغ جهان‌افروز مهرت گشته‌ام * تشنهء آب جگرتاب سنانت بوده‌ام از گذار من چرا بر خاطرت باشد غبار * كز هوادارى غبار آستانت بوده‌ام گر شكرخائى كنم بر ياد لعلت دور نيست * زانكه عمرى طوطى شكّرستانت بوده‌ام همچو خواجو اى ، بسا شبها كه از شوريدگى * دسته‌بند سنبل عنبرفشانت بوده‌ام

624 [ هيچ مىدانى كه ديشب در غمش چون بوده‌ام ]

س
هيچ مىدانى كه ديشب در غمش چون بوده‌ام * مرغ و ماهى خفته و من تا سحر نغنوده‌ام به سكه آتش در جهان افكنده‌ام از سوز عشق * آسمانى در هوا از دود دل افزوده‌ام پرده از خون جگر بر روى دفتر بسته‌ام * چشمهء خونابه از چشم قلم بگشوده‌ام كاسهء چشم از شراب راوقى پر كرده‌ام * دامن جان را به خون چشم جام آلوده‌ام آستين بر كائنات افشانده‌ام از بيخودى * زعفران چهره در صحن سرايش سوده‌ام دل بباد از بهر آن دادم كه دارد بوى دوست * گرچه دور از دوستان باد هوا پيموده‌ام چشم بد گفتم كه يا رب دور باد از طلعتش * ليك چون روشن بديدم چشم بد من بوده‌ام ز آتش دل به سكه دوش آب از دو چشم خونفشان * در هواى شكّر حلوا گرش پالوده‌ام