تا خبر يافتهاى زان بت مهوش خواجو * خبرت هست كه من بىخبرت يافتهام
621 [ من ز دست ديده و دل در بلا افتادهام ]
س
من ز دست ديده و دل در بلا افتادهام * اى عزيزان چون كنم چون مبتلا افتادهام
هردم از چشمم چو اشك گرم روراندن كه چه * تا چه افتادست كز چشم شما افتادهام
كى بود برگ من آن نسرين بدن را كاين زمان * همچو بلبل در زمستان بينوا افتادهام
گرچه هركو مى خورد از پا درافتد عاقبت * من چو دور افتادهام از مى چرا افتادهام
با كسى افتاد كارم كو ز كارم فارغست * بنگريد آخر كه از مستى كجا افتادهام
اى كه گفتى گر سر اين كار دارى پاى دار * دست گير اكنون كه از دستت ز پا افتادهام
آتش مهرم چو در جان شعله زد گرمى مكن * گر چون ذرّه زير بامت از هوا افتادهام
مىروى مجموع و من پيوسته همچون گيسويت * از پريشانى كه هستم در قفا افتادهام
قاضى ار گويد كه خواجو چون درين كار اوفتاد * گو مكن آن كار كز حكم قضا افتادهام
622 [ سلامى به جانان فرستادهام ]
س
سلامى به جانان فرستادهام * به آرام دل جان فرستادهام
زهى شوخچشمى كه من كردهام * كه جان را به جانان فرستادهام
شكسته گياهى من خشكمغز * بگلزار رضوان فرستادهام
تو اين بىحيائى نگر كز هوا * سوى بحر باران فرستادهام
مرا شرم بادا كه پاى ملخ * به نزد سليمان فرستادهام