تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 286

مساهمون:

ص٢٨٦
تا خبر يافته‌اى زان بت مهوش خواجو * خبرت هست كه من بىخبرت يافته‌ام

621 [ من ز دست ديده و دل در بلا افتاده‌ام ]

س
من ز دست ديده و دل در بلا افتاده‌ام * اى عزيزان چون كنم چون مبتلا افتاده‌ام هردم از چشمم چو اشك گرم روراندن كه چه * تا چه افتادست كز چشم شما افتاده‌ام كى بود برگ من آن نسرين بدن را كاين زمان * همچو بلبل در زمستان بينوا افتاده‌ام گرچه هركو مى خورد از پا درافتد عاقبت * من چو دور افتاده‌ام از مى چرا افتاده‌ام با كسى افتاد كارم كو ز كارم فارغست * بنگريد آخر كه از مستى كجا افتاده‌ام اى كه گفتى گر سر اين كار دارى پاى دار * دست گير اكنون كه از دستت ز پا افتاده‌ام آتش مهرم چو در جان شعله زد گرمى مكن * گر چون ذرّه زير بامت از هوا افتاده‌ام مىروى مجموع و من پيوسته همچون گيسويت * از پريشانى كه هستم در قفا افتاده‌ام قاضى ار گويد كه خواجو چون درين كار اوفتاد * گو مكن آن كار كز حكم قضا افتاده‌ام

622 [ سلامى به جانان فرستاده‌ام ]

س
سلامى به جانان فرستاده‌ام * به آرام دل جان فرستاده‌ام زهى شوخ‌چشمى كه من كرده‌ام * كه جان را به جانان فرستاده‌ام شكسته گياهى من خشك‌مغز * بگلزار رضوان فرستاده‌ام تو اين بىحيائى نگر كز هوا * سوى بحر باران فرستاده‌ام مرا شرم بادا كه پاى ملخ * به نزد سليمان فرستاده‌ام
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 286 | محمود بن على خواجوى كرمانى / حميد مظهرى