تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 285

مساهمون:

ص٢٨٥
من ببوى خال مشكين تو گشتم پايبند * مرغ وحشى از هواى دانه مىافتد به دام كام دل خواجو به‌آسانى نمىآيد بدست * رو به ناكامى رضا ده تا رسانندت بكام

619 [ حَنّ في روض الهَوى قلبى كَما ناح الحِمام ]

ش
حَنّ في روض الهَوى قلبى كَما ناح الحِمام * قُم بتغريد الحَمائم و اسقِنى كاس المُدام خونِ دل تا چند نوشم بادهء نوشين بيار * تا بشويم جامهء جان را به آب چشم جام باح دَمعى فى الفيافى و استشبّت لوعَتى * خيز و آبى بر دل پرآتشم ريز اى غلام از فروغ شمع رخسارم منوّر كن روان * وز نسيم گلشن وصلم معطّر كن مشام في ضُلوعى توقَد النّيران من شَجرِ النّوى * فى عيونى توجَد الطّوفان من ماء الغَرام چون برون از بادهء ياقوت‌فامم قوت نيست * قوت جانم ده ز جام بادهء ياقوت‌فام صبحدم دل را براح روح‌پرور زنده دار * كان زمان از عالم جان مىرسد دل را پيام هانَ فى فَرطِ الاسى مُذ نَبَت فى قلبى الاسى * غاب فى طول العِنا اذ غيبَ عن عينى المَنام چون شما را هست دلبر در بر و دل برقرار * لا تلوموا فى التصابى قلب صَلبِ مُستهام گفتم از لعل لب جانان برآرم كام جان * ضاع فى روم المنى عمرى و ما مكث المرام هركه گردد همچو خواجو كشتهء شمشير عشق * روضهء فردوس رضوانش فرستد و السلام

620 [ گرچه من آب رخ از خاك درت يافته‌ام ]

ش
گرچه من آب رخ از خاك درت يافته‌ام * گرد خاطر همه از رهگذرت يافته‌ام چون توانم كه دل از مهر رخت برگيرم * زانكه چون صبح به آه سحرت يافته‌ام بنشين يكدم و بر آتش تيزم منشان * كه بدود دل و سوز جگرت يافته‌ام در شب تيره بسى نوبت مهرت زده‌ام * تا سحرگه رخ همچون قمرت يافته‌ام خسرو از شكّر شيرين به همه عمر نيافت * آن حلاوت كه ز شور شكرت يافته‌ام بچه مانند كنم نقش دلاراى ترا * زانكه هر لحظه به رنگى دگرت يافته‌ام گرچه رفتى و نظر بازگرفتى از من * هرچه من يافته‌ام از نظرت يافته‌ام اى دل خسته چه حالست كه از درد فراق * هردم از بار دگر خسته‌ترت يافته‌ام
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 285 | محمود بن على خواجوى كرمانى / حميد مظهرى