614 [ آفتابست يا ستارهء بام ]
س
آفتابست يا ستارهء بام * كه پديد آمد از كنارهء بام
ماه در عقرب و قصب بر ماه * شام بر نيمروز و چين در شام
نام خالش مبر كه وحشى را * طمع دانه افكند در دام
خيز تا مى خوريم و بنشانيم * آتش دل به آب آتشفام
باده پيش آر تا فروشوئيم * جامهء جان به آب ديدهء جام
مىجوشيده خور كه حيف بود * پخته در جوش و ما بدينسان خام
عاقلان سرّ عشق نشناسند * كاين صفت نبود از خواص و عوام
عشق عامست و عقل خاص و ليك * چكند خاص با تقلّب عام
شمع مجلس نشست خيز نديم * مه فرورفت مى بيار غلام
دشمنان را بكام دوست مخواه * دوستان را مدار دشمنكام
چون برآيى به بام پندارند * كه سهيلست يا سپيدهء بام
با رخت هركه ماه مىطلبد * نيست در عاشقى هنوز تمام
سرو با اعتدال قامت تو * ناتراشيدهايست بىاندام
نام خواجو مبر كه ننگ بود * اگر از عاشقان برآيد نام
615 [ تبت يا ذا الجلال و الاكرام ]
ش
تبت يا ذا الجلال و الاكرام * من جميع الذنوب و الآثام
اى صفاتت برون ز چونوچرا * ذات پاكت برى ز كو و كدام
قاضى حاجت وحوش و طيور * رازق روزى سوام و هوام
گوهرآراى قطره در اصداف * نقشپرداز نطفه در ارحام
پرچمآويز طاسك خورشيد * آتشانگيز خنجر بهرام
خاكبوس بساط فرمانت * جم سيمين سرير زرّين جام
بسته مشّاطگان قدرت تو * بر رخ صبح چين گيسوى شام
كرده استاد صُنعت از ياقوت * شرف طاق تا به خانهء بام
يافته از تو نَضرت و خُضرت * باغ مينو و راغ مينافام
بدر مشعلفروز آينهدار * بر درش بندهء منيرش نام