بر اهل عشق فضيلت بعقل نتوان جست * كه عقل و فضل درين ره عقيله است و فضول
بروز حشر سر از موج خون برون آرد * كسى كه گشت به تيغ مفارقت مقتول
گذشت قافله و ما گشوده چشم اميد * كه كى ز گوشهء محمل نظر كند محمول
ميان ما و شما حاجت رسالت نيست * چو انقطاع نباشد چه احتياج رسول
مفارقت نكنم ديگر از حريم حرم * گرم به كعبهء وصل افتد اتفاق وصول
چو ره نمىبرم از تيرگى به آب حيات * شدست جان من تشنه از حيات ملول
ببوس دست مقيمان درگهش خواجو * بود كه راه دهندت به بارگاه قبول
610 [ يا مُسرع الشمال اذا تَحصل الوصول ]
ش
يا مُسرع الشمال اذا تَحصل الوصول * بلّغ تحيّتى و سلامى كما اقول
از تشنگان باديهء هجر ياد كن * روزى گرت به كعبهء قربت بود وصول
يا رب چنين كه اختر وصلت غروب كرد * بينم شبى كه كوكب فرقت كند افول
خواهم كه سوى يار فرستم خبر و ليك * ترسم كه همچو من متعلق شود رسول
از چشم ما برون نزند خيمه ساربان * از بهر آنكه بر سر آبش بود نزول
عمرى كه بىتو مىگذرانند ضايعست * بازآ كزين حيات مضيّع شدم ملول
دل مىنهم ببند تو گر مىبرى اسير * جان مىكنم فداى تو گر مىكنى قبول
گفتم كنم معانى عشق ترا بيان * فضلى كه جز عقيله نباشد بود فضول
611 [ سپيدهدم كه برآمد خروش بانگ رحيل ]
س
سپيدهدم كه برآمد خروش بانگ رحيل * برفت پيش سرشك من آب دجله و نيل
جهان ز گريهام از آب گشت مالامال * ز سوز سينهام آتش گرفت ميلاميل
هلاك من چو بوقت وداع خواهد بود * به قصد جان من اى ساربان مكن تعجيل
مگر به شهر شما پادشه منادى كرد * كه هست خون غريبان مباح و مال سبيل
كشندگان گرفتار قيد محنت را * مؤاخذت نكند هيچكس به خون قتيل
طواف كعبه عشق از كسى درست آيد * كه ديده زمزم او گشت و دل مقام خليل
به گفتگوى رقيب از حبيب روى متاب * رضاى خصم بدست آر و غم مخور ز وكيل
گر از لبم شكرى مىدهى ز طرّه بپوش * چرا كه كفر نمايد كرم به نزد بخيل