تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
جانم از دست دل ار غرقهء خون جگرست * خون جان من دلسوخته در گردن دل پرتو روى تو شد شمع شبستان دلم * تا شبستان سر زلف تو شد مسكن دل بده آن آب چو آتش كه به جوش آمده است * ز آتش روى دل‌افروز تو خون در تن دل چاره با ناوك چشمت سپر انداختنست * ورنه تير مژه‌ات بگذرد از جوشن دل دل شيدا همه پيرامن سودا گردد * و اهل دل را غم سوداى تو پيرامن دل آتشى در دل خواجوست كه از شعلهء اوست * دود آهى كه برون مىرود از روزن دل

601 [ رحمتى گر نكند بر دلم آن سنگين‌دل ]

ح
رحمتى گر نكند بر دلم آن سنگين‌دل * چون تواند كه كشد بار غمش چندين دل زين صفت بر من اگر جور كند مسكين من * ور ازين پس ندهد داد دلم مسكين دل من ازين در به جفا بازنگردم كه مرا * پايبندست در آن سلسلهء مشكين دل با گلستان جمالش نكشد فصل بهار * اهل دل را به تماشاى گل و نسرين دل خسرو ار بند و گر پند فرستد فرهاد * برنگيرد به جفا از شكر شيرين دل دلم از صحبت خوبان نشكيبد نفسى * اى عزيزان من بيدل چكنم با اين دل نكند سوى دل خستهء خواجو نظرى * آه از آن دلبر پيمان‌شكن سنگين‌دل

602 [ مرا كه راه نمايد كنون به خانهء دل ]

ش
مرا كه راه نمايد كنون به خانهء دل * كه خاك را هم اگر دل دهم به خانهء گل من آن نيم كه ز دينار باشدم شادى * اگرچه بنده باقبال مىشود مقبل چو سرو هركه برآورد نام آزادى * دلش كجا به سهى قامتان شود مائل مرا قتيل نبيند كسى بضربت تيغ * مگر گهى كه ز من منقطع شود قاتل به راه باديه مستسقى جمال حرم * بود لبالبش از آب ديدگان منزل ز چشم ما نرود كاروان بوقت رحيل * به حكم آنكه ز سيلاب نگذرد محمل اگرچه بر گذرت سائلان بسى هستند * چو آب ديدهء ما نيست در رهت سائل بملك دانش اگر حكم و حكمتت بايد * مقيم عالم ديوانگى شو اى عاقل چو وصل و هجر حجابست پيش اهل سلوك * ازين حجاب برون آى تا شوى و اصل مفارقت متصوّر كجا شود ما را * كه نيست هر دو جان در ميان ما حائل