تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
اى قامت تو قيامت عقل * وى خاك در تو محشر دل بستان رخ تو روضهء خلد * ياقوت لب تو كوثر دل لعل تو زلال مشرب روح * چشم تو چراغ منظر دل ابروت هلال غرّه ماه * مهرت خور جان و درخور دل از غايت پردلى شكسته * هندوى تو قلب لشكر دل ساقى غمت بجاى باده * خون مىدهدم ز ساغر دل گر زلف ترا رسن درازست * باشد گذرش به چنبر دل هردم به هواى خاك كويت * پر مىزندم كبوتر دل در تحت شعاع مهر رويت * يكباره بسوخت اختر دل ساقى بده آن مئى كه در جام * هست آب روان آذر دل از دل بطلب نشان خواجو * كو معتكفست بر در دل

599 [ دلم ربودى و رفتى ولى نمىروى از دل ]

ح
دلم ربودى و رفتى ولى نمىروى از دل * بيا كه جان عزيزت فداى شكل و شمايل گرم وصول ميسّر شود كه منزل قربست * كنم مراد دل از خاك آستان تو حاصل هوايت ار بنهم سر كجا برون كنم از سر * وفايت ار برود جان كجا برون رود از دل به حق صحبت ديرين كه حق صحبت ديرين * روا مدار كه گردد چو وعده‌هاى تو باطل فتاد كشتى صبرم ز موج قلزم ديده * به ورطه‌اى كه نه پايانش ممكنست و نه ساحل نيازمند چنانم كه گر به خاك درآيم * ز مهر گلشن رويت برون دمد گُلم از گِل مفارقت متصوّر كجا شود كه بمعنى * ميان ليلى و مجنون نه مانعست و نه حايل اگر نظر به حقيقت كنى و غير نبينى * وصال كعبه چه حاجت بُود بقطع منازل خلاص جستم ازو طيره گشت و گفت كه * خواجو قتيل عشق نجويد رهائى از كف قاتل

600 [ اى غم عشق تو آتش زده در خرمن دل ]

ح
اى غم عشق تو آتش زده در خرمن دل * و آتش هجر جگرسوز تو دودافكن دل چشمهء نوش گهرپوش لبت چشمهء جان * حلقهء زلف‌شكن برشكنت معدن دل گر كنى قصد دلم دست من و دامن تو * ور كند ترك تو دل دست من و دامن دل